می نویسم و شما نخوانید ...

 

 

می نویسم و شما نخوانید : گریه کرده ام انگار ،از چهار گذشته است انگار این

 نیمه شب لعنتی ِ سنگینی که شکل تمام نیمه شبهای دیگر و تمام ِ ...

 آتش گذاشته اند توی این موسیقی :

 می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید        می سوزم و می سازم ، پروانه چنین باید

 یک لحظه غافل نبوده ام از یادت که ناکجا آبادی وناخدایی و بی خبرم از توکه نیستی

ونمی دانم چه هستی که ... قبلا ً هم گفته بودم : دلم به بوی توآغشته است .

من می نویسم و شما نخوانید که این گریه مستدل است ! این شبها رد پایم هر کجا

جا می ماند که بنویسم وشما نخوانید ... ! این کبریت را که بزنم حتما ً چندمی ست .

حکایت عاشقیت های ما تعهد می آورد و حکایت سرگردانی هایمان تعهل نمی شناسد .

هی کاغذ است که سفیدی را می گیرم از سطر سطرش وحرف می زنند با من اشیاء این

 اتاق گمشده که دریچه هایش من را خوب خوب می شناسند . این میز ، این صندلی ،

این گلدان ...

 اشیا ء بی نهایت ، ساکت شدند باز          آن چشمهای عاشق آن چشمهای ناز

اشیا ء بی عروسک بازی بی اعتماد            اشیا ء خاک خورده ، اشیا ء پاکباز 

چنگ میزند جانم را این صداهای روحانی ویولن : نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی ...

 وادامه می دهم که این پیری را دوست دارم ! باید خشک شوند این خودکارهای

 از سر ِسیری آبی و سیاه ِ من ! ؛ که از انفعال ذهنم خوششان می آید .

 باید خشکشان کنم . می نویسم وشما نخوانید که اینجا بهار نیست ، هیچوقت بهار

نبوده است . خط به خط حیرانیهایم را به نظاره نشتسته است این شب ِ رند ،

 این سالهای در بدر ... و سه نقطه های من عالمی ست که شما نمی دانید .

آتش گذاشته اند توی این موسیقی ِ حیران و ساعت از چهار گذشته است حتما ً ...

 این میز و صندلی شاهدان منند ! یا بوده ام اینجا و گریه کرده ام یا هرگز نبوده ام

و انگار که هیچ وقت نبوده ام . خط به خط همه را نوشته ام که شما نخوانید رفقـا ...

 غزل پشت غزل ،شعر پشت شعر ، ترانه پشت ترانه ، گریه پشت گریه ...

 با این ریتم ِ لنگ لنگان من پست می شوم به عالمی که خدا می داند و انگار این

 شب بی پیر ول کنمان نیست که سیاهی می کشد به رُخمان . ما سیاهکار عالمیم شب ،

 ای شب ِ عمیق !! می نویسم و می روم همینطور از این دریچه ها بیرون ،

روی سبزه ها یی که یادشان داده ام بهار شاید ِ محال است! ؛ این کبریت را که بزنم

 دست کشیده ام روی سبزه ها و قول نمی دهم که گریه نکرده باشم .

می نویسم و می روم همینطور و معلوم نیست کجا خواهم بود در سطر بعد .

اشک نمی گذارد ببینم رفیق ! که برای تو می نویسم با این نفسهای سنگین پشت سر هم ...

که مجالم نمی دهند لحظات بیقرار رفتن ... برای تو گریه می کنم ای آفتاب گمشده

که خبرت نیست :

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر           از توجهان پرست و جهان از تو بی خبر

لب گزیده ام حتما ً که خون می آید دوباره ، و دستگاه ِ نوا هیچوقت اینقدر ابوعطا نبوده است :

سوخت همه خرمنم ، یکسره جان و تنم

عرق کرده ام توی این ساعت از شب که حتما ً از چهار گذشته است . اشک نمی گذارد

که ستاره ها را ... و ماه را حتما ً دیده ام . پارس می کنند برایم سگهای عربده جو که

 وظیفه ی شاعری نمی دانند ، وظیفه ی سگی راحت تر است حتما ً ...

 سطر به سطر و قدم به قدم گم می شوم توی متن این شب گمشده که معلوم نیست

کجای زمان است . من می نویسم و شما نبینید !! که گریه رهایم نمی کند .

 راه می روم و می خوانم شعری را که بچه تر ی هایم نوشته بودم :

 امید دارم از سر زلفش اسارتی        تا که چه پیش آید از این سیل فتنه ریز

 از پشت این میز رفیق تا دریچه و سبزه ها و ستاره ها که رفته باشم پس حالا باید

 باد شده باشم ، سرگردان و ناگزیر از باد بودن و این ساعت از شب نمی دانم

چه می شود نوشت بیشتر از این که شما نخوانید و گریه هایم را لطفا ً نبینید ...

نمی دانم چه می نویسم حتی که گریه مجالم نمی دهد و تو که من باشی پس

پی خودم آمده ام حتما ً و شاید معجزه ای انتظارم را می کشد . می گردم و نمی یابم

که با چشمهای شور نمی شود بهتراز این دید ... و این داستان ِ همه ی این سالهای

دور و نزدیک من است که می روند و می آیند و می روند ... باد باید شده باشم حالا ،

 مست ِ مست و سرشار ِ سطور گیج و دربدر و حیران ؛ و خیس ِ خیسم که شما نخوانید

دیگر ... شما را به خدا نخوانید . حالا تو که آفتاب گمشده ی منی اگر باد سراغت آمد ،

 خط به خط مرا بخوان و بیا ...

 بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی...

 ساعت از چند گذشته است را نمی دانم ، فقط می دانم که بر گشته ام و چای دم کرده ام

 تنهای تنها ، بیا که لیوانهای چای من خالی از لطف نیست .

این متن خیس ِ دربدر ِ بی خبر ادامه دارد ...

                                                      ( نوشته شده در سحرگاه سوم اردیبهشت )

لعنتی ...

 

 

از من می پرسه : چتِه ؟ ! می پرسه : چت شده ؟!

و حالا منم و تکرار متوالی سوالی که سالهاست ...

مضراب بیکجه خانی بود و ضرابخانه ی دل من که داشت در می آمد لعنتی ،

مرد می خواهد این ساعت شور گوش کند از بنان ؛

گرفتار بلا گشتم ، به عشقت مبتلا گشتم ...

آه ، آه ، آه ،

سنگینی می کند این بالا تنه ی لعنتی روی سینه ام ،

هوای تازه می خواهم ،

هم قفسی می کنند این کلمات ،هم قفسی کرده اند !؛

وگرنه روی هیچ کیبوردی هیچ نونی کنار هیچ قافی نیست !...

اشتباه نشده است یعنی ،

به دادم می رسند این سه نقطه ها ، که نقطه سر خط تمام سلولهای تنم ،

نقطه نقطه سوراخ شده اند توی مغزم ، توی سینه ام ، توی دلم ، وای وای وای ...

حال خوشی دارم

گفته بودم قبلا ً،

حالم که بد است خوب است .

پیانو می نوازند مرا،

کلید کلید ربع پرده های آتش دار سرخ ...

سیگار بعدی آتش نمی خواهد !،

که متولد می شود حتما ً با این داغی لعنتی ...

زین آتش نهفته که در سینه ی منست ،

خورشید شعله ایست، که در آسمان گرفت ...

سکه می زنند توی مغزم ،

و سمنو پزان است دل لامذهبم ،

متافیزیک لعنتی !!,

«کجاست خانه ی تو؟ » ... 

 

به سلامتی تو ...

 

 

برای بابک

 ابوعطای غلیظی شده است حالمان ،

و تو آنقدر دوری که ذهنمان مگر برسد بهم ! ...

چیزهایی هست که تو میدانی و ما میدانیم ،

حرفهایی هست که تو میدانی و ما میدانیم ،

تا آخر بخوان این متن تن تنه را که خواندنی شده ام ...

این را فقط به تو می گویم

تویی که از همیم انگار ،

مای غریب گمشده ،مای ناگزیر

مای گریز پای لنگ ،مای سر به زیر ِ علامتمند ...

مای تو می دانی و من می دانم ؛

با ریتم های لنگ سه چارم چه می شود کرد ؟

چه می شود چه می شود حالا که رفته ای ؛

حالا که رفته ای و قانونمان را خوب اجرا کرده ای !

شبها و روزها نماندنمان را می گویم رفیق ...

تبار گمشده ی ناپیداییمان کجاست که کشدار شده است این غم لعنتی ...

و دریچه های از پی هم بسته مان را چه وقت می گشایند ؟؛

که پا در رکاب رفتن است این عمر لعنتی

به سلامتی تو این لیوان ِ دیگر

که هیچ ودکایی شراب این موسیقی ویران را ...

با فعل کاری ندارم ؛

که تو می دانی و من می دانم فقط رفیق ،

که چه می گویم

که چه می خواهم

قرمز نوشته ام برایت که خونی خونی ام

که از غزلم خون می بارد رفیق

حجم این همه مضراب مسکر را چه می شود ؟ ...

و خوب می شناسی ام

که این سه نقطه های گیج متوالی از منست و تنها من ...

خودت خوب می دانی و خودم خوب خوب می دانم ،

               کاین کارهای مشکل ، افتد به کاردانان ...

دود این سیگار چندمی است که می رود آن بالا

می رود آن بالا که ذهنم که غزلم دارد می رود ...

مضراب لعنتی ...

کشدار دارد می شود این متن گمشده ای که خودت می دانی و ...

حرفی نمی زند این مهربان لعنتی که ادامه ی مادرم است ...

رهایم می کند که خودم باشم

ناز مهربانی اش که می شناسدم ...

دارد باد می آید رفیق

و می برَدَم شاید که نمانم

با باد می آیم که سیاه مست از غزلم دارد پریشانی می کند ...

خودت که می دانی

پراکندگی این سطور مستتر از تراکم اجزای مست منست

که جا می گذارم هر تکه ایم را اینجا و آنجا و خودت که می دانی ...

به سلامتی تو این لیوان ِ دیگر

که دارم حال می کنم با این گیجاگیجی که رهایم نمی کند هر از گاهی ...

که من و پریشانی ام را خدا هم ...

                شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان ...

حرفی هست ،

چیزی هست ،

اغیار تمامت ِ زمین را گستریده اند ؛

به سلامتی تو این لیوان ِدیگر ...

                                                             

                                                                                ( ۸/۱/۸۷ ) 

آن سفر کرده ...

 

 

پای شکسته دستمان را بسته است ، گچ پایم ناتوانیهای راههای رفتنی را

 مزمزه ام می کند ! مثل همیشه دلم تنگ است برای همه ی چیزهای خوب

 و این برف انگار رهایمان نمی کند . انگار می داند که حجم این همه آلودگی

برف می خواهد برف می خواهد برف ... ولی نه به قول قوال بچگی هایمان :

 « خدا هم درستش نمی کند !! » دارند یادمان می دهند خودمان نباشیم

 و این ربطی به بزرگی ها و بزرگواریهایمان ندارد که نه صله می گیریم و نه

 صلوات می دهیم . خودمان را میگیرند از خودمان و این یعنی بیست و نه

سال چه زود می گذرد . ** هوای لعنتی توی سینه ام که تنگ می شود

و گشاد می شود و حالم را بد و خوب می کند ، حکایت همین برف است .

که آلودگی های این تو ُ هم ... خیلی چیزها ننوشتم این ماههای گذشته .

اما «علیرضا نسیمی » با این رفتن نابهنگامش بد جوری پکرم کرد که

دوست داشتم بنویسم در باره اش و دلم نمی آمد پا بپای این کیبورد

سترون . شاید عقیمی از ماست ! ... چند سال پیش ، چهار یا پنج سال

پیش بود که رفتم شیراز و ضمن دیدن غزل ــ که ندیده بودمش هرگز ــ

**هادی بهروز را دیدم و بقیه ی بچه ها را ... تا شب راه رفتیم و شعر

خواندیم و از شعر امروز حرف زدیم . پیشتر غزل برایم چند تا شعر از

 علیرضا فرستاده بود و از هادی بهروز که شعرهای زیبایی بودند ...

شب رفتیم جایی که افطاری بود و از این داستانها که ما هم خوردیم و ...

آنجا بود که علیرضا نسیمی آمد سر میز ما و ... شعر خواندیم انگار ،

 یادم نمی آید که چه گفتیم و یادم نمی آید که بعدش با ما آمده بود تا

خواجو یا نه و آش خورده بود با ما توی آن سرما یا نه ... بعد شعرهای

 بیشتری خواندم از علیرضا و دیدم که انرژیهای خوبی دارد در غزل .

وافسوس که ... مطلب پربار نوشتن کار من نیست ،

مطلب را باید پرُ یار نوشت که بارمان نشود . از این گونه بودن هم نمی گذارندمان ...

سال 2008 ، رند بلاکش باید سیر باشد رفقا . از این همه انرژیها خجالت

 می کشم و دوست دارم زندگی زودتر باز نشسته ام کند ! فرصت بسیار رفته

 و بسیار میخواهمش که بسیاری منست ... حالم از این نوشتنها هم

 به هم می خورد . فکر می کنم بعضی ها فقط باید فکر کنند !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 از مردنش چند هفته می گذرد . من دیر نوشتم . من همیشه دیر می رسم ...

 

 

 

 

 

 

 

خطم که بد می شود یعنی حالم خراب است و حال عمومی ام که خراب باشد یعنی حال خصوصی ام خوب است . خوب خوب آنقدر که گر یه هم می توانم کرد

کردی اندر کل موجودات سیر          جان من کاشانه کردی عاقبت

# # #

چای می ریزم و شعر می گویم ، کلمه کلمه ، بیت بیت ، غزل غزل ، ...

رادیوی تنهاییهام موج موج روی این سکوت شلاقه می زند و من انگار که هیچ صدایی نباشد ...

مادر عزیز ، مادر مهربان عزیز ، چه می خواستی برایمان و چه شد !! پسر سر به زیر شیرین زبانت را که ساکت بود و بور و موفرفری و تپل ، کجا جا گذاشتی مادرم ؟، پیچ کدام کوچه بود ؟! ته کدام جاده ؟! ؛ و این تلخا به ای را که امروز منم چگونه خواسته بودی ؟ لاغر وخمیده و خموده ، بی حرف و بی کلام ...

کجاست خاطره ی لای لای گفتنت برای مریم و برای نشاط ؟ که انگار برای من می خواندی ... توی کدام شب ؟ روی کدام زانو ؟روبرویت نشسته بودم و گوش می دادم و از خودت بهتر می خواندم اگر مجالی بود ؛ سرگذاشته بودم روی پایت انگار و نمیدانم چطور می شد که دیگر هیچ نمی فهمیدم ، و می رفتم به دنیای مست بی خبری ... انگار بوسیده بودی من را ! خلوت کدام اتاق بود ؟ امنیت کدام خانه ؟! پدر عزیز ، پدر همخون عزیز ! کجا جا گذاشتی جوانیت را ؟! مردن کدام هم پیاله ات بود ؟ توی کدام منطقه ؟ چقدر دور بودی از من ...دستهای مهربانت را می شناسم ، دستهای عزیزی که گوشهایم را نواخته بودند بارها ، و من فرزندانه دوستشان دارم ... خواهران گلم ، خواهران مهربانم ، کجاست خاطره ی با همی هایمان دور همی هایمان ؟، توی کدام حیاط پر درخت ؟! روی کدام بام ؟! و غوره می چیدم برایتان که صبرتان انگوری نبود و تابستان راه درازی بود ... حیاط خانه یک به یک بی درخت شد و ما یک به یک ...

و من کجا هستم ؟ کدام نقطه ی تاریک ؟! کجای قافله ی حسرتها ؟! چه می کنم من ؟ و چه می توانم کرد که هر چه آب است تشنه ترم می کند !!

سنگم و کوه ، آب و اقیانوس ، جُزء ام وکُل ... چه کسی می تواند بگوید ؟ شاید شما ! شما که مثل منید ، مستی من راستی است یا بی خبری ؟؟!! نفسَم هستی است یا نیستی ؟! چه کسی می تواند ؟ چه کسی ...؟

شب عزیز ! شب تاریک عزیز ! که هر چه توانسته ای از اهل قلم گرفته تا اهل همه چیز ، بیراه شنیده ای ، که بدت گفته اند و تاریکت خوانده اند ، زیباییهایت را کدام روز گمشده ای خوانده ست ؟ ! کدام مناسبت نا مناسب ؟! کدام طلوع بی غروب ؟؟

ومن هنوز چای می ریزم ، چای می ریزم و شعر نمی گویم ! ، که دلیلی برای ماندن نیست ! نمی خواهم مرده باشم و باز هم میان این موجودات کوچولوی حقیر باشم !! با آن معیار های پولی وگوشتی و رنگی شان ... اصل ما رفتن است رفتن !!

چای می ریزم ...

جایی بالاتر از ...

 

 

 

جدایم می کند از سطح پست !، و بعدحالم به هم می خورد از« پایینی »که  از بالا دارم  نگاهش می کنم ؛ مثل اینست که لکه ی دیوار اتاقت را ندیده باشی سالها ... من مال اینجا نیستم ، اینجا هم مال من نیست ، حال همیشگی کجا و هرگز ِ محال کجا ؟ ! مثل بستنی آب شده ایم و لطفمان را از دست داده ایم . اما چه می توان کرد که « ما را سری است با توکه ...

شکر خدا باز هم حالمان بد است و این یعنی اینکه هنوز هم به اصل سلامت ما امید می رود ! دلتنگی داده است و تنگدلی با هم ؛ و این حس لعنتی، همیشه وهنوز شده است برایمان ، که انگار حیرانی حکم نفس است ؛ و این موهای سپید انگار اجبار بازدممان است ، نه گرد پیری ...

#

#

#

صندلی بگذار روبرویمان و بنشین ، حرفهای زیادمان را خط به خط بخوان ونرو ، که برای رفتن هم دیر

شده ایم؛ صندلی بگذار روبرویمان و بنشین  که روبروی من روبروی توست ،همین است که لوطیانه می گویم

بنشین روبرویمان ... صندلی بگذار ! نه بیا اینجا بنشین ! اینجا که جای بزرگیهایمان است ، مثل آقا اصغر ، مثل آقا عباس ، زیراندازی و متکایی وپتوی تا شده ی ... *

اسباب بزرگی هم هست ، پس بیا جامی بزن که خط به خط نخوانده مانده ایم ، بیا با ما و شرابی ، هر چند

« غم بزرگ دلم را شراب بی اثر است  » * ناخوانده مانده ایم و تنهاییهایمان سر به فلک می زتد بیا بنشین،

بیا که مستی هستی را از یادمان می برد ، بیا بنشین بیا ...

 

 

 

 

*

   آقا اصغر و آقا عباس دو تا انسان بزرگند. دو تا الگوی انسانی بزرگ که عارفند و مهربان ... و همیشه برای من نشانه بوده اند ... در موردشان می نویسم       

 

 

*

   بیتی از اسد الله عاطفی است :

 

                                  غم بزرگ دلم را شراب بی اثر است

                                  که آتش آتش عشق است وآب بی اثر است

 

                                  کند غروب به صبح وصال عشق عزیز

                                  چرا که برلب چشمه سراب بی اثر است

 

                                  شکنجه دیده و رویین و عاطفی شده ایم

                                  بگو به چرخ که ما را عذاب بی اثر است ...    

ناشکری ...

 

 

زندگی مجموعه ای از خوش بینی های این شکلی است ؛ که گندش دارد در می آید !

که بوی بودنمان ، که بوی زندگیمان ،  حال عالم را به هم می زند .

پشت این کیبورد لعنتی زندگی را چطور باید نوشت ، وقتیکه این روز ها جزای ِ

دیگر گونگی هایمان است ؟؟!! وقتیکه دنیا از ما رو می گیرد؛ وقتیکه من از من

گریزان می شود ؛ وقتیکه بد نوشته شده ایم ؛ وقتیکه ...

 

سبحان الله ...  

 

توالی حیرانی ...

 

 

 

 

کارخانه، با همه ی کثا فتش شبهای قشنگی دارد ؛! حداقلش اینست که من اینجا با این

فاصله ی دورش از شهر ، با تعداد کمتری از قد کوتاهان جامعه سرو کار دارم !

اینجا آدمهایی هستند که گستره ی دنیاهای مزخرفشان ختم می شود به مدرک

تحصیلی شان ، و اگر مدرک را متن سیاهشان حذ ف کنی ، چیزی غیر از یک حجم

عبث ِ متعفن نیستند . ! توی این جامعه ، شعور مفهوم غریبی است ؛ حد اقل مطمئنم

که غریب به اکثریت  جامعه ، حتی معنای تحت اللفظی آن را هم نمی دانند . نمی دانم

چرا دارم از نداشته های این جماعت حرف می زنم ؟ بی خیا ل ...       

گاهی اوقات آدم آنقدر دچار بیهودگی می شود که گوش دادن به رادیو می تواند

مثبت ترین کاری باشد که به آن پرداخته می شود ؛ ! مثل همین امشب و مثل همین

شبهایی که همین نزدیکی ها هستند ، آمده اند و نیامده اند ، و این دردآور است ...

شاید سعی کردن ، تلاش مقد سی باشد برای ــ هر چه قدر بشود ــ نزدیکتر شدن

به آن لحظات گیجی که جا مانده ام آنجا ...

جا نماندم ،که خودم را جاگذاشتم ! و افسوس که آمدم تا به شما برسم ...

همه ی ما توالی گیجا گیجی از عشق به مثابه ی نیاز های درونی مان هستیم ، یکی

نانی می شود و یکی جانی ؛ و این میان ، ما تباه ِ کدام اسمیم ؟ ، کدام کلمه؟ ،

کجای گیج ِ این همه پریشا نیهای ِ راست و دروغ ؟ ؟؟؟؟؟؟ خدا می داند ...

 

ای کاش با خودم می ماندم ! ...   

 

 

کـارم ز دور چــرخ ، به سـامان  نمی رسد       

                                        خون شد دلم ز درد و به درمـان  نمی رسد

با خـاک راه راسـت شدم ،همچو باد و باز

                                         تـا آب روی مــی رسـدم ، نـان  نمی رسد

پی پـاره ای نمـی کنم از هیـچ   استخوان

                                         تا صـد هـزار زخـم ، به دنـدان   نمی رسد

سیرم زجـان خود به دل راستــان ،  ولــی

                                        بیچـاره را چه چـاره ،چو فرمان  نمی رسد

از دسـت بــرده جور زمـان ،اهــل درد  را

                                     این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد  

از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند

                                         جز آه اهـل فضـل ، به کیــوان  نمی رسد

تا صد هــزار خـار، نمــی روید  از  زمین

                                          از گلـبنی گلـی  به گلستـا ن  نمی رسد

 از آرزوسـت  ،گشته گـران بــار غم دلم

                                            آوخ ،کـه آرزوی مـن  آسـان  نمی رسد

یعقـوب را دو دیـده ز حسرت سپید شد

                                          وآوازه ای ز مصـر ، به کنعـان  نمی رسد

 

 

                 حافـظ صبـور بـاش ، که در راه عـاشقی

                 آن کس که جان نداد به جانان نمی رسد

 

رفتن های از این دست ...

کرکره های لعنتی عمودی اند !؛ و آدم ها هی بریده بریده می شوند .

من پشت این میز تحریر جهان مسخره ای دارم ، جهان گمشدگی اشیاء

و سؤالهای هی هر روز بیشتر ...و این کلمات مال منند ، و از همینجا

اعلام می کنم ، کسی حق هیچ گونه استفاده و سوء استفاده از کلمات من

را ندارد !این جهان خوشایند شما نیست !حتی الهام هم که الان منتظر

تفأ ل است نمی داند که من چقدر این سالها را پریشان بوده ام ،

هر که در این حلقه نیست،" یار به دنیا فروخته است" ومن بسیار آلوده تر

از آنم که تومادرانه حیران حیرانیهام باشی ، بی خیال ! رفتن طبیعت بشر است ...

حالم از کارخانه به هم می خورد.

یا علی...

 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

وندراین کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنـگ گنـه کــار برآرم آهـی

کآتش اندر گنـه آدم و حـوا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم

مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

... ... ...

حافظا تکیه بر ایام چو سهوست وخطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

ماهی ها گوش نمی دهند ...

 

 

 

دل و دماغ هیچی نیست ، آه  که این بغض گلوگیر و این ...

چه می شود کرد ، تاوان همه ی نادانسته ها را باید به وقت ِ

بینایی داد ... رفتم سر کار ، کارخانه ، همانجا که زبان گنجشکان

در آنجا می میرد و من که در همه ی این سالها گنجشکی بیشتر

نبوده ام ، پروازی از آن گونه می خواهم که هر چه زندان،

از من تهی شود ! ودست هیچ زندانبانی به من نرسد ...

این بازخوانی های دلگیر مثل نفس با منند ...

نساء گیر داده به ماهی ها که : نباید بمیرند ! و آنها هیچ وقت

گوش نمی دهند !...

ما هر هفت سین سفره مان را فروختیم و دلتنگی خریدیم ؛

شرابی از این بهتر به فقرا نمی دهند. و امشب من باز هم

ابوعطا خواندم . ابوعطای ِ ابوعطا ...

 

چشمی که نظر نگه ندارد      بس فتنـه که بـا سر دل آرد

آهــوی کمند زلف خـوبان      خودرا به هلاک می سپارد

گویـند برو زپیـش جورش      من می روم او نمـی گذارد

...   ...   ...

 

سالهای زیادی هست برای زندگی کلماتی که هیچ وقت جان نگرفتند!،

کلمات حیران ، کلمات گمشده ، کلمات مست ، کلمات از پی هم خراب و

نقش سراب ، موسیقی ، موسیقی ، موسیقی ...

 

نامدگان و رفتگان، از دو کرا نه ی زمان،

سوی تو می دوند هان ! ای تو همیشه در میان !

 

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون ، دست تو می کشد کمان

 

پیش وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه غم ؟

کز نفس تو دم به دم ، می شنویم بوی جان

 

پیش تو جامه در برم ، نعره زند که بردرم

آمدمت که بنگرم ، گر یه نمی دهد امان

 

ای گل بوستان سرا، از پس پرده ها درآ  

بوی تو می کشد مرا ، وقت سحر به بوستان

 

هر چه به گرد خویشتن ، می نگرم در این چمن

آینه ی ضمیر من، جز تو نمی دهد نشان ...     

         

هی پسر خاله ! ...

 

 

 

این متن را هم از خلال نوشته های همیشه ناتمام و مخدوش گذشته

پیدا کردم . به نظرم آمد تا وقتی ازاین بی حاصلی رهانشده ام ،از این

نوشته های رنگ و رو رفته استفاده کنم .

 

هرچه گفتیم جز حکایت دوست  

                                          در همه عمر از آن پشیمانیم  ...

 

 

 

 

رفته بودم گم بشوم بین صخره ها . حالشان بهم خورد از این همه تنهایی من .

این روز ها هی عمر است که کم می آید، هی لحظه که تلف می شود ، هی تو

که ...      و هی من بی حتی تمامت مرگ !

ژاکت پشمی خریده اند برایم و گرما خریده اند ــ می گویند این تلفن دیگر

هرگز سبز نمی شود . من دارم می سوزم واین از ژاکت نیست.

زین آتش نهفته که درسینه منست ـــ خورشید شعله ایست که درآسمان گرفت

...   ...   ...

 آقا ببخشید!شمایک دکتر انبساط مغز سراغ ندارید ؟ اوه ببخشید، من

 چند سالی هست که انفجار شده ام ! هی تکه تکه جمع می کنم دستم رااز

 کوچه ها با دندان، هی چشمم را از چارراهها ، از روی در ...

 از خلإ پنجره  ... هی خودم را گشته ام این روزهااین ماههای ُپشت سر.

 وخودم راکه پیدانکردم آمدم اینجا. ردپایم راازهرکجای این صخره ها

پس گرفتم وهی بالارفتم ازهرچه بلندی ــ  وجای انگشتانم راهم ...

 هی پسرخاله! من خودم نیستم .توهم مرا نمیشناسی ، من خودم خودم را

خوب خوب می شناسم . اما گم شده ام . خانم ببخشید : من انبساط مغز دارم

 و این یعنی ، بوم...

...     ...     ...

و این نسخه ای است که من می پیچم ... من که آخر دلتنگی ...

« خودم » همینجاست همین توی عکسهایی که ... و این تابلویی که ...

 و این پیراهنی که ... و آن چشمهای روشن . راستی من چطور جا شده ام

 توی آن چشمها ؟  جل الخالق

هی پسر خاله ! این سطرها را که راه می روی و این من را که قدم میزنی،

 بهتر است بدانی  من سالهاست که ذهنم از صافی وزن و قافیه گذشته است

 و اصلا ً هم دیوانه نیستم ، ُپست مدرن هم دردم را دوا نمی کند !

من تنها هستم ، تنها مثل صخره ها ...

   ...    ...    ...

مادر !  این انفجار ادامه دارد . فردا صبح زود بیدارم کن ...  

                                    

                                                                       جمعه شب ( 8/ 9/ 81 )                    

آتیلا . ربط زیباییها ...

همه حیرانیهایم بر می گردد به بهار ، به خیابان خیس پشت سرم ؛ و از آنجا وصل می شوم به زمستانهای سیاه از این گونه که همینطوری راه افتاده اند روی پیشانیم و انگار قرار نیست ...

آتیلا ! عقاب تیزچنگ من ! مثل تو پرواز کرده بودم مغرور وسر فراز و«هرگز نبوده دست من اینسان » تنها و ناگزیر ... آتیلای وحشی من! مثل تو اوج گرفته بودم مست مست و نیندیشیده بودم هرگز که مفلوک وسربزیر، ناجانانه با متنی ازاین دست خوانده شوم حیران و

بی امید ... نیندیشیده بودم هرگز به تنهاییهایی که تاهمین حوالی ادامه داشت تا همین نزدیکی ها ...

آتیلا ،آتیلا ،آتیلا، آه آتیلای مغرور! پنداری گم شده بودم میان آنچه زیبایی بود و غم بود ، گم شده بودم آنجا که تو میدانی و فقط تو میدانی ... چه بگویم که چیزی نیست آتیلای عزیز !

کمی با کلمات بازی کنیم آتیلا ، داراییهای من در خیابان دارایی به باد گریه رفته بود، حراج شده بودهستیم،درخیابانهای گمشده ای که نام شاعری برخودداشتندوهیچ چیزشان شاعرانه نبودآتیلا !

خیام ، فردوسی ، سعدی ،... وخیابان بهار شاعرانه نبود.آن ارتفاع را تو میدانی آتیلا که چه حقیر وچه ناگزیر گم شده بود زیر پایم ، با غروری از آن جنس که تو میدانی ؛

چه بگویم عقاب مغرور من ؟ ... من بودم و ربط زیباییها که حیرانم می کرد و ثبت زیباییها که

کار اغیار است! ،

 

        عقل کجاپی برد شیوه سودای عشق

                                               باز نیابی به عقل سر معمای عشق  

 

کجای مست جهان را می شناسی که این همه ابوعطای محض باشد، آنقدر که نه انگار آواز دیگری هست؟ کجا بوده ام این روزها وسالهاکه گویی خاطره ام را از یاد برده است مادرم بنواز مرا ای پیر کهنه کار بنواز مرا که پنجه ات پیغام حضرت است ...

 

همه حیرانیهایم  بر میگردد به بهار به خیابان خیس پشت سرم ، به خودم که آمدم بیست وهشت سالم

شده بود آتیلا . مادرم - که امن ترین نقطه جهان است - سرم را گذاشته بود روی پایش و لالایی می خواند برایم ؛ و پدرم – که آقا صدایش می کنم – از جبهه می آمد و کیفش یادم هست همیشه

پر ازبادام بود ومن نوشته هایم هرگز شکل دفتر خاطرات دختر بچه های شانزده هفده ساله نبود!!

 

آتیلا ، آتیلا ، آتیلا ! دیر وقت است ومن باید بخوابم . شاید خودم را درخواب دیدم .

این حیرانی از کجامی آید آتیلا ، ...

 

 

                              مفلسانیم وهوای می ومطرب داریم

                              آه اگرخرقه پشمین، به گرو نستانند

 

 

                                                                                ( از متنی ناتمام )

 

*  من ازسه نقطه هایی که تاهرکجا بخواهی میروند خوشم می آید.

*  این متن هم مثل همیشه ناتمام ماند .

*  آتیلا نام عقابی است که همین پیشتر رهایش کردم تا خودش باشد .          

*   من از نقطه های سه تایی پشت سرهم خوشم می آید!

*   " زردی خزان " کاستی است از کامگارها، مربوط به سال 1365 که به نظر من باید آنرا شنید .

*   یادم باشد در مورد زردی خزان برایتان بیشتر بنویسم .

 

 

 

 

 

 

 

 

                        ...

                       

                        اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد

                        خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی

 

( از میان نامه ها )

 

خودت که خوب می دانی ، وقتی می نویسم یعنی حالم خوش نیست و این خیلی هم خوبست . ذهنم جلو جلو حرکت می کند ودستهایم جا می مانند .

یعنی دست راستم جا می ماند از نوشتن . مثل همیشه یک چیزی اینجا کم است هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر وبیشتر به این نتیجه می رسم که یک جایی یک چیزی باید باشد که حیرانیهایم را ارضاء کند . درست مثل وقتی که تشنه ای و می روی سر یخچال ... خودت که خوب میدانی ...

دوباره مثل روزهای گذشته ومثل همیشه ی همین نزدیکی ها ، حبابهای – هوا توی سینه ام ثابت شده اند و هوای تازه می خواهم ، یک نفس عمیق می خواهم ؛ هیچ چیزی هیچ چیز دیگری نشده است ! نه برگها ، نه سنگها ، نه ابرها ، نه کوه ، نه آب  ، نه شب حتی حتی شب شب ...

درست مثل روزهای گذشته ومثل همیشه ی همین نزدیکی ها ...خودت که خوب می دانی ...

من نمی دانم خوب است یا بد است نمی دانم ، اما به جایی رسیده ام که نمی دانم باید بگویم خوشبختانه یا بدبختانه ، نمی دانم ، نمی دانم خوب است یا بد است که با برگها حرف می زنم ، که سنگها با من حرف     می زنند، که ابرها از روی سرم که می گذرند شکلک در می آورند ، دست تکان می دهند ، با من حرف می زنند ، من را صدا می زنند و   می روند پشت کوه ، که کوه با من حرف می زند ، وحرف آب را خیلی

خوب می فهمم ( و این البته ربطی به سهراب ندارد )

وشب ، شب لعنتی قشنگ آنقدر حرف برای گفتن دارد که کلافه ام      می کند واینها هیچکدام حرفهای شاعرانه نیست ؛ اینها زندگی شاعرانه

است ، زندگی غم انگیز خودم .

می دانم دارم چرت وپرت می گویم . مسأ له اینست که ما حرف می زنیم و بعد قاطی زندگی می شویم ؛ فیزیک گند پول ، دروغ ،  خود خواهی و

شهوت آنقدر محصورمان می کند که نوشتن هایمان از سر عادت است ،  و آن هم  امیدوارم حداقل بتواند تسکینمان باشد . آتشی هست که دارد

می سوزاندم ومن دارم حس می کنم : 

 

       « صد کوره ی آگر ها له درونم ...» *   

 

کبو ترهایم دوباره جوجه داده اند و یک چیزی توی چشم های همه شان هست که انگار آدرس خود خود خداست .

 

خودت که خوب میدانی ، حالم خوش نیست ...

 

 

 

*   به زبان کردی یعنی : صد کوره آتش در درونم است

 

    

  

از میان نامه ها ...

 

 

سلام گمشده من ! تلفن زده بودی و این تلفن تازه شده بود حالا بعداز چندروز هنوز از این تلفن بوی حافظ می آید. از نوشتن نامه توی عصر ارتباطات مدرن خجالت می کشم اما نامه حال دیگری دارد. از شعر حرف بزنیم که هرچه

 می کشیم از دولت سر  روح حیرانمان است … راستی ماچرا شعر می گوییم

اصلاٌ شعر چیست؟ واقعیت ما کجاست؟ ما کجای این جهان ایستاده ایم ؟ اصلاٌ

هستیم ؟ واین هستن چه حقیقتی را داد می زندکه ما نمی شنویم؟ - زمین و حقارت آن در برابر خورشید … - منظومه شمسی ومنظومه های دیگر…- کهکشانهای

بسیار _ خورشید وکوچکی آن در برابر این همه ستاره که میلیارد ها برابر بزرگتر از خورشیدند و …

        « وتکه تکه شدن

           راز آن وجود متحدی بود

           که از حقیرترین ذ ره هایش

           آفتاب به دنیا آمد … »

 

و آن انفجار ازلی – این همه سؤال سؤال –  و حالا ما گم شده ایم توی حقارت

 خاکی که آدمهایش سطحند، سطح محض ، این واقعیت جامعه ماست – فیزیک شهوت وکوری اکتسابی !!! متن یخرده ای که حرکت درآن مفهوم صرفاً جابجایی

است – دروغ برای هیچ – کلاه گذاری و کلاهبرداری – ادبی وغیر ادبی – بورس دروغ و مد – بورس آپ تودیت و زندگی هرمنوتیک – عشق های کثافت

-- در و دیواری که بوی گند می دهد، دروغ دروغ دروغ ... دروغهای بزرگ و

صبوری – بورس نابودی ...

راستش اینست که من نمی توانم خوشدل باشم، وقتیکه چشمهای صنعتی مردم...

آنچه که من می بینم تلاش برای هیچ است ، تازه من نه صادق هدایتم نه مایاکوفسکی و نه کافکا ... تازه خودم هم به زور می توانم باشم چون هر چه باشد

مجبورم توی این حجم لجن نفس بکشم ... این نقطه های سه تایی هم دیگر از دست من خسته شده اند ! بگذریم واقعیت اینست که فقط می شود شعر گفت، شعر خواند، موسیقی شنید و نهایتاً  ُمرد . من پوچ نیستم اما پرم از ذراتی که حالا

می فهمم سؤالات زندگی من هستند و اینها برای مردم هیچ که هیچ ، پوچ هم نیست ؛ اشیاء – آدمها – عشق – مفاهیم – شعر - ... چه باید گفت؟ اصلا ً چه می شود گفت؟ گاهی وقتها هیچ جا برایم مثل رختخوابم نیست ، وکنج این اتاق با لیوانهای چای پی در پی و ابوعطا ، نوا ، شور و همایون ( راستی همایون هم خوب می خواند) سعدی و حافظ و فکرهای اجق وجق و البته تابلوهایی که ثبت شده اند روی سکوت دیوارها و آشفتگی تصاویری که از جهان دینامیک گرفته شده اند و توی این متن شلوغ به آرامش رسیده اند . ( نسا اینجا نشسته و معصومیتش دارد حیرانم می کند ایکاش قد او شاعر بودم ) راستی این فیزیک شناور در سطح به ما چه می گوید؟ و در عمق چه میگذرد؟ تا به حال به چیستی این دنیا فکر کرده ای ؟ به اینکه ما چقدر پیدا هستیم و اصلا ً برای چه می خواهیم بمانیم؟ - آیا لیاقت این ماندن ... ؟؟ !!

در جهان چه می گذرد؟ خدا کجاست؟ اصلا ً خدا چیست؟ آیینه چیست؟ آب – هوا – عشق – مرگ . و این حقیقت جاری زنده بی تعریف ...

آیا این عمر نا مطمئن برای حتی لیست کردن سؤالهای من کافیست؟

 

    "  من با چه اعتماد بیارامم ؟

       وقتی که با حیات حقیری ،

       یک روز یا دو روز ،

       هول هزار حادثه همراه است ؟ ... "

 

من خودم را جا گذاشته ام و چسبیده ام به زندگی با این سؤالها و " زنده – گی ِ " این سؤالها که روی متن سرگردانی من قدم می زنند ...

دختر همسایه ما " دختر خوب " ی است ! دختر همسایه ما اسکور پیونس گوش

می دهد وپینک فلوید و مگادث و متال ... و من شجریان را زندگی می کنم ، لطفی من را می نوازد و ... راستی تا حالا به مفهوم ارتفاع فکر کرده ای؟ به موجودیت و ذات عمق ؟

و به تفاوتها ، به تعدد و تکثر ، وبه این چراهایی که هر جای زندگی های ما پراکنده اند ؟ اصلا ً زندگی ... حوصله ندارم

دیشب عشق را دیدم، دیشب عشق را توی چهره شاملو دیدم ، وقتیکه از آیدا حرف می زد واز جهان شعر ...

 

                        آی عشق !

                        آی عشق !

                        چهره آبیت پیدا نیست ...

 

وچه عکسهای قشنگی از فروغ دیدم .هرگز فروغ را به این زیبایی ندیده ای

زیبا تر از آنچه در کتابها هست . و دود سیگار فروغ ، جان داشت . اه که چقدر از سیگار بدم می آید . از خودم هم بدم می آید ، این سؤالها مال من نیست ، تازه رسیده ام به ده سال پیش ، به هفده سالگی خودم .

 

 

باورکن روزهای بدی است ...   

 

مدت زیادی است که از وبلاگ دور بوده ام .ادامه سرگردانیهایمان راباید همینطور برویم ببینیم چه میشود .

انگار قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد . در هر نفس که فرومیرود دو حسرت است ... افسوس رفتن واندوه برگشتن ... رفتنی که لازمه (من ) بود و بالاخره بایدیک روزی از یک جایی شروع می شد و افسوس که کوتاه شد و  برگشتنی که از اینگونه دستها وپاهایمان رابسته است .   

آنقدر که آلوده این زندگی لعنتی ماشین حسابی شده ایم ...افسوس...

همینقدر می دانم که یک روزی یک جایی همین نزدیکیها یا همین دور دور ها پرنده ای هست که دوباره بالا می کشد و از آن بالا آنقدرنگاه می کند که دیگر هیچ علامت سوالی نمی ماند و همان بالا توی ابرها آنقدر از محبت سیراب می شود که انگار هیچ وقت (عمق) ی نبوده است ...آنقدر سیراب میشود که اندوه گمراهیهای آدم معاصر هم حیرانش نمی کند .

باید فرصت کنم بنویسم ... باید بنویسم...

 

 

...

بدون اینکه فکر هم کرده باشم رفته بودم ، تردیدی نبود ، و هوا را پر شده بودی !

آکنده تراز هر چه شور و ابوعطا ...

                                              ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ...

غزل جواب نمی داد ، نفس عمیقی می خواست تا ترجمان حیرانیهام ...

رفته بودم ، و سنگینی این همه علامت تعجب با من بود ،ترازنامه این نقطه های سه تایی ِ پِشت سرهم را آورده ام برایت ! ، این همه سوال ، این همه ...

درین سرای بیکسی را شنیده ای که ؟ همان شده بودم . و تو که پیدا شده ای در

کجای جهان ، نمی دانم . هر چه هست گم تری از آنکه گمراهت نباشم ! 

مادر جان ، نفس تنگیهامان علاج ندارد . تفألی زدیم  به حضرت حافظ ، این آمد،

مثل من بوده ای حتماَ ...

         

             بوقت گل شدم از توبه شراب خجل

                                                          که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

                 بود که یار نرنجد زما به خلق کریم

                                                          که از سوال ملولیم و از جواب خجل

 

مادر جان ،

حرفهای زیادی هست ...  

 

 

 

 

...

بدون اینکه فکر هم کرده باشم رفته بودم ، تردیدی نبود ، و هوا را پر شده بودی !

آکنده تراز هر چه شور و ابوعطا ...

                                              ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ...

غزل جواب نمی داد ، نفس عمیقی می خواست تا ترجمان حیرانیهام ...

رفته بودم ، و سنگینی این همه علامت تعجب با من بود ،ترازنامه این نقطه های سه تایی ِ پِشت سرهم را آورده ام برایت ! ، این همه سوال ، این همه ...

درین سرای بیکسی را شنیده ای که ؟ همان شده بودم . و تو که پیدا شده ای در

کجای جهان ، نمی دانم . هر چه هست گم تری از آنکه گمراهت نباشم ! 

مادر جان ، نفس تنگیهامان علاج ندارد . تفألی زدیم  به حضرت حافظ ، این آمد،

مثل من بوده ای حتماَ ...

         

             بوقت گل شدم از توبه شراب خجل

                                                          که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

                 بود که یار نرنجد زما به خلق کریم

                                                          که از سوال ملولیم و از جواب خجل

 

مادر جان ،

حرفهای زیادی هست ...