خطم که بد می شود یعنی حالم خراب است و حال عمومی ام که خراب باشد یعنی حال خصوصی ام خوب است . خوب خوب آنقدر که گر یه هم می توانم کرد

کردی اندر کل موجودات سیر          جان من کاشانه کردی عاقبت

# # #

چای می ریزم و شعر می گویم ، کلمه کلمه ، بیت بیت ، غزل غزل ، ...

رادیوی تنهاییهام موج موج روی این سکوت شلاقه می زند و من انگار که هیچ صدایی نباشد ...

مادر عزیز ، مادر مهربان عزیز ، چه می خواستی برایمان و چه شد !! پسر سر به زیر شیرین زبانت را که ساکت بود و بور و موفرفری و تپل ، کجا جا گذاشتی مادرم ؟، پیچ کدام کوچه بود ؟! ته کدام جاده ؟! ؛ و این تلخا به ای را که امروز منم چگونه خواسته بودی ؟ لاغر وخمیده و خموده ، بی حرف و بی کلام ...

کجاست خاطره ی لای لای گفتنت برای مریم و برای نشاط ؟ که انگار برای من می خواندی ... توی کدام شب ؟ روی کدام زانو ؟روبرویت نشسته بودم و گوش می دادم و از خودت بهتر می خواندم اگر مجالی بود ؛ سرگذاشته بودم روی پایت انگار و نمیدانم چطور می شد که دیگر هیچ نمی فهمیدم ، و می رفتم به دنیای مست بی خبری ... انگار بوسیده بودی من را ! خلوت کدام اتاق بود ؟ امنیت کدام خانه ؟! پدر عزیز ، پدر همخون عزیز ! کجا جا گذاشتی جوانیت را ؟! مردن کدام هم پیاله ات بود ؟ توی کدام منطقه ؟ چقدر دور بودی از من ...دستهای مهربانت را می شناسم ، دستهای عزیزی که گوشهایم را نواخته بودند بارها ، و من فرزندانه دوستشان دارم ... خواهران گلم ، خواهران مهربانم ، کجاست خاطره ی با همی هایمان دور همی هایمان ؟، توی کدام حیاط پر درخت ؟! روی کدام بام ؟! و غوره می چیدم برایتان که صبرتان انگوری نبود و تابستان راه درازی بود ... حیاط خانه یک به یک بی درخت شد و ما یک به یک ...

و من کجا هستم ؟ کدام نقطه ی تاریک ؟! کجای قافله ی حسرتها ؟! چه می کنم من ؟ و چه می توانم کرد که هر چه آب است تشنه ترم می کند !!

سنگم و کوه ، آب و اقیانوس ، جُزء ام وکُل ... چه کسی می تواند بگوید ؟ شاید شما ! شما که مثل منید ، مستی من راستی است یا بی خبری ؟؟!! نفسَم هستی است یا نیستی ؟! چه کسی می تواند ؟ چه کسی ...؟

شب عزیز ! شب تاریک عزیز ! که هر چه توانسته ای از اهل قلم گرفته تا اهل همه چیز ، بیراه شنیده ای ، که بدت گفته اند و تاریکت خوانده اند ، زیباییهایت را کدام روز گمشده ای خوانده ست ؟ ! کدام مناسبت نا مناسب ؟! کدام طلوع بی غروب ؟؟

ومن هنوز چای می ریزم ، چای می ریزم و شعر نمی گویم ! ، که دلیلی برای ماندن نیست ! نمی خواهم مرده باشم و باز هم میان این موجودات کوچولوی حقیر باشم !! با آن معیار های پولی وگوشتی و رنگی شان ... اصل ما رفتن است رفتن !!

چای می ریزم ...

کامپیوتر لعنتی ...

 

 

درد آورترین لحظه برایم همین چند ساعت پیش بود !٬تمام آنچه را که پیش نویس کرده بودم همه پرید

شعر ها ومطالب لحظات خصوصی همه از بین رفت . ما هم شده ایم امام محمد غزالی

افسوس ... 

هی نقطه می گذارم ...

 

 

با دستهای حیران ٫ امروز هم گذشت

در خلوت خیابان ٫ امروز هم گذشت

هی لحظه بود که تلف شد و ویران شد ٫

با لحظه های ویران ٫ امروز هم گذشت

هی نقطه می گذارم ٫ هی نقطه که تمام ...

در ناتمام پنهان ٫ امروز هم گذشت

فردا هم می آید ٫ می گذرد ٫ می میرد ٫

دیروز شد گریزان ٫ امروز هم گذشت

 

هی استخاره کرده ام این متن گیج را ! ٫

...  ...  ...

*

   این غزل هم از کارهای سالها پیش است که مثل دهها کار دیگر یک روز باید تمامش کنم  . 

 

  

 

جایی بالاتر از ...

 

 

 

جدایم می کند از سطح پست !، و بعدحالم به هم می خورد از« پایینی »که  از بالا دارم  نگاهش می کنم ؛ مثل اینست که لکه ی دیوار اتاقت را ندیده باشی سالها ... من مال اینجا نیستم ، اینجا هم مال من نیست ، حال همیشگی کجا و هرگز ِ محال کجا ؟ ! مثل بستنی آب شده ایم و لطفمان را از دست داده ایم . اما چه می توان کرد که « ما را سری است با توکه ...

شکر خدا باز هم حالمان بد است و این یعنی اینکه هنوز هم به اصل سلامت ما امید می رود ! دلتنگی داده است و تنگدلی با هم ؛ و این حس لعنتی، همیشه وهنوز شده است برایمان ، که انگار حیرانی حکم نفس است ؛ و این موهای سپید انگار اجبار بازدممان است ، نه گرد پیری ...

#

#

#

صندلی بگذار روبرویمان و بنشین ، حرفهای زیادمان را خط به خط بخوان ونرو ، که برای رفتن هم دیر

شده ایم؛ صندلی بگذار روبرویمان و بنشین  که روبروی من روبروی توست ،همین است که لوطیانه می گویم

بنشین روبرویمان ... صندلی بگذار ! نه بیا اینجا بنشین ! اینجا که جای بزرگیهایمان است ، مثل آقا اصغر ، مثل آقا عباس ، زیراندازی و متکایی وپتوی تا شده ی ... *

اسباب بزرگی هم هست ، پس بیا جامی بزن که خط به خط نخوانده مانده ایم ، بیا با ما و شرابی ، هر چند

« غم بزرگ دلم را شراب بی اثر است  » * ناخوانده مانده ایم و تنهاییهایمان سر به فلک می زتد بیا بنشین،

بیا که مستی هستی را از یادمان می برد ، بیا بنشین بیا ...

 

 

 

 

*

   آقا اصغر و آقا عباس دو تا انسان بزرگند. دو تا الگوی انسانی بزرگ که عارفند و مهربان ... و همیشه برای من نشانه بوده اند ... در موردشان می نویسم       

 

 

*

   بیتی از اسد الله عاطفی است :

 

                                  غم بزرگ دلم را شراب بی اثر است

                                  که آتش آتش عشق است وآب بی اثر است

 

                                  کند غروب به صبح وصال عشق عزیز

                                  چرا که برلب چشمه سراب بی اثر است

 

                                  شکنجه دیده و رویین و عاطفی شده ایم

                                  بگو به چرخ که ما را عذاب بی اثر است ...