از میان نامه ها ...

 

 

سلام گمشده من ! تلفن زده بودی و این تلفن تازه شده بود حالا بعداز چندروز هنوز از این تلفن بوی حافظ می آید. از نوشتن نامه توی عصر ارتباطات مدرن خجالت می کشم اما نامه حال دیگری دارد. از شعر حرف بزنیم که هرچه

 می کشیم از دولت سر  روح حیرانمان است … راستی ماچرا شعر می گوییم

اصلاٌ شعر چیست؟ واقعیت ما کجاست؟ ما کجای این جهان ایستاده ایم ؟ اصلاٌ

هستیم ؟ واین هستن چه حقیقتی را داد می زندکه ما نمی شنویم؟ - زمین و حقارت آن در برابر خورشید … - منظومه شمسی ومنظومه های دیگر…- کهکشانهای

بسیار _ خورشید وکوچکی آن در برابر این همه ستاره که میلیارد ها برابر بزرگتر از خورشیدند و …

        « وتکه تکه شدن

           راز آن وجود متحدی بود

           که از حقیرترین ذ ره هایش

           آفتاب به دنیا آمد … »

 

و آن انفجار ازلی – این همه سؤال سؤال –  و حالا ما گم شده ایم توی حقارت

 خاکی که آدمهایش سطحند، سطح محض ، این واقعیت جامعه ماست – فیزیک شهوت وکوری اکتسابی !!! متن یخرده ای که حرکت درآن مفهوم صرفاً جابجایی

است – دروغ برای هیچ – کلاه گذاری و کلاهبرداری – ادبی وغیر ادبی – بورس دروغ و مد – بورس آپ تودیت و زندگی هرمنوتیک – عشق های کثافت

-- در و دیواری که بوی گند می دهد، دروغ دروغ دروغ ... دروغهای بزرگ و

صبوری – بورس نابودی ...

راستش اینست که من نمی توانم خوشدل باشم، وقتیکه چشمهای صنعتی مردم...

آنچه که من می بینم تلاش برای هیچ است ، تازه من نه صادق هدایتم نه مایاکوفسکی و نه کافکا ... تازه خودم هم به زور می توانم باشم چون هر چه باشد

مجبورم توی این حجم لجن نفس بکشم ... این نقطه های سه تایی هم دیگر از دست من خسته شده اند ! بگذریم واقعیت اینست که فقط می شود شعر گفت، شعر خواند، موسیقی شنید و نهایتاً  ُمرد . من پوچ نیستم اما پرم از ذراتی که حالا

می فهمم سؤالات زندگی من هستند و اینها برای مردم هیچ که هیچ ، پوچ هم نیست ؛ اشیاء – آدمها – عشق – مفاهیم – شعر - ... چه باید گفت؟ اصلا ً چه می شود گفت؟ گاهی وقتها هیچ جا برایم مثل رختخوابم نیست ، وکنج این اتاق با لیوانهای چای پی در پی و ابوعطا ، نوا ، شور و همایون ( راستی همایون هم خوب می خواند) سعدی و حافظ و فکرهای اجق وجق و البته تابلوهایی که ثبت شده اند روی سکوت دیوارها و آشفتگی تصاویری که از جهان دینامیک گرفته شده اند و توی این متن شلوغ به آرامش رسیده اند . ( نسا اینجا نشسته و معصومیتش دارد حیرانم می کند ایکاش قد او شاعر بودم ) راستی این فیزیک شناور در سطح به ما چه می گوید؟ و در عمق چه میگذرد؟ تا به حال به چیستی این دنیا فکر کرده ای ؟ به اینکه ما چقدر پیدا هستیم و اصلا ً برای چه می خواهیم بمانیم؟ - آیا لیاقت این ماندن ... ؟؟ !!

در جهان چه می گذرد؟ خدا کجاست؟ اصلا ً خدا چیست؟ آیینه چیست؟ آب – هوا – عشق – مرگ . و این حقیقت جاری زنده بی تعریف ...

آیا این عمر نا مطمئن برای حتی لیست کردن سؤالهای من کافیست؟

 

    "  من با چه اعتماد بیارامم ؟

       وقتی که با حیات حقیری ،

       یک روز یا دو روز ،

       هول هزار حادثه همراه است ؟ ... "

 

من خودم را جا گذاشته ام و چسبیده ام به زندگی با این سؤالها و " زنده – گی ِ " این سؤالها که روی متن سرگردانی من قدم می زنند ...

دختر همسایه ما " دختر خوب " ی است ! دختر همسایه ما اسکور پیونس گوش

می دهد وپینک فلوید و مگادث و متال ... و من شجریان را زندگی می کنم ، لطفی من را می نوازد و ... راستی تا حالا به مفهوم ارتفاع فکر کرده ای؟ به موجودیت و ذات عمق ؟

و به تفاوتها ، به تعدد و تکثر ، وبه این چراهایی که هر جای زندگی های ما پراکنده اند ؟ اصلا ً زندگی ... حوصله ندارم

دیشب عشق را دیدم، دیشب عشق را توی چهره شاملو دیدم ، وقتیکه از آیدا حرف می زد واز جهان شعر ...

 

                        آی عشق !

                        آی عشق !

                        چهره آبیت پیدا نیست ...

 

وچه عکسهای قشنگی از فروغ دیدم .هرگز فروغ را به این زیبایی ندیده ای

زیبا تر از آنچه در کتابها هست . و دود سیگار فروغ ، جان داشت . اه که چقدر از سیگار بدم می آید . از خودم هم بدم می آید ، این سؤالها مال من نیست ، تازه رسیده ام به ده سال پیش ، به هفده سالگی خودم .

 

 

باورکن روزهای بدی است ...