عشق یک مساله ی ذاتی است . و هدف رفتن رفتن رفتن ...

 

 

این برای همه عادت شده است که پشت بند هر حماقتی که تبعات حیوانی دارد هی بگویند : مرور زمان مرور زمان ٫مرور زمان ...

اما هیچ مرور زمانی ویرانیهای انسانی را جبران نمی کند !!! انسان اگر خودش را فراموش کند آنوقت است که می تواند زمان را فراموش کند . و کسی چه می داند ٫ با این آدم نماهایی که من می بینم شاید هم بشود همه ی آینده را فراموش کرد ٫ یا مثلا ْ بخشی از گذشته ...

هر چه بر ما گذشت گذشت ٫ هر چقدر از وقت عزیز که در بی خبری طی شد دیگر طی شده است ٫ کاریش نمی شود کرد ٫ اما اینگونه هر آنچه بر حال ما رفت کافی است  بس است ٫ باید کاری کرد باید رفت ...   

پیرامون تنهایی های این شبها ...

 

 

چه می توانم کرد آستان چشم ترا

که سخت حیرانم امتحان چشم ترا

قبول می کندم یا نه این کمانی مست

که تیر می خورم اینبار آن چشم ترا

قبول می کندم یا نه این دو راهه ی گیج

که گم شدم خط پیدا نهان چشم ترا

قبول می کندم مست می شوم اینبار

و فاش می گویم داستان چشم ترا

چه حکمت است که بر من فرود می آرد

باران متن ناگهان چشم ترا

کجای این غزل گیج می توان نسرود

زمین چشم ترا آسمان چشم ترا

نه خواب خرگوش است این نه حیله ی صیاد

شکار خواهم شد روبهان چشم ترا

اعوذ باله اگر آسمان دروغ شود

خطا نگفته کسی کهکشان چشم ترا

...  ...  ...    

 

تا بعدهایی که شاید ادامه ... 

فی الحال ...

 

 

جدیدا رفتم تو حال و هوای قدمایی که خالی از لطف نیست اما خوشبختانه زبانم رو فراموش نکردم قصد دارم کارهای قدیمی رو که استخوان بندی خوبی دارند رو تموم کنم و همینجا بزارم وقتی میبینم بعد از گذشت چندین سال هنوز تازگی خودشون رو از دست ندادن چرا که نه ...

غزلهایی از این دست ...

 

 

دریغ از همه ی پوچ داستان که تو بودی

و گم شدم در پیچ هزارخان که تو بودی

متن پیر حیران من بودم وای از من

وای از آن زن جوان زن جوان که تو بودی

و بعد می کشی ام سمت چارچوب دری که

که باز می کندم سمت خیابان که تو بودی

و بعد چارراهی غریب شد دستانت

شک دارم دستت را در آن زمان که تو بودی

***

یکی به سمت شمال و شلیته و شالی بود ...