آه ای دروغ بزرگ ...
سوزاندیم بی بهانه چندان که آتش کفن شد
نه آفتابی نه نوری تاریکی بی عبوری
آنقدر دوری که دوری نزدیکیت را لجن شد ...
سوزاندیم بی بهانه چندان که آتش کفن شد
نه آفتابی نه نوری تاریکی بی عبوری
آنقدر دوری که دوری نزدیکیت را لجن شد ...
این نا تمامی ادامه دار انگار قرار است همه جای این زندگی باشد . حالا که هست باشد
سیگارهای از پی هم خاموش ٬ کبریت های از پی هم روشن ٬
تک بیت های گیج غبارآ لود ٬ تصنیف های مست تتن تن تن ٬
شب نیمه های بیداری تا صبح ٬ با شعرهای هی به تو آویزان ٬
با پرسه های حیرانی اینجا ٬ شب را به روز گمشده چسباندن ٬
هی تا کجای این شب بی کردار ٬ از این هوای گیج گریزانی ٬
هی هفته های بی خبری از تو٬ خورشید را به ماه سفر کردن
هی ... ...
« من » از « تو » یکسر محروم می شود . چه بد است
دقایقی ست که « من » بیقراری ابد است
دقایقی ست که تا بی نهایت از تو پرم
« تو یی » که پُررنگ از التهاب « می رود » است
خطوط ِ تا به قیامت ادامه دار ِ مرا
موازیانه ی تو مژده ی « نمی رسد » است
جهان بی کلماتم محیط عربد گی ست
سترون از سر ِ ناگفته های بی عدد است ...
بماند تا بعد ...
دلم به بوی تو آغشته است
سترون ِ غزلم از تو روح می گیرد
ای بیقراری ابدی
آفتاب ِ ابر آلود
حکایت بارانی بی امان است
اینگونه که من دوستت می دارم ...
غزلی برای معشوق خیالی ام
...
هوای ناگزیر آذر بارانی ست
ومن پراکنده ام
روی ناگزیری این متن !
اجبار خداحافظ ،
این دریچه را دیوار ...
و زمین تحملم می کند ...
بی حتی که خواسته باشم
با آن چشم های قهوه ای روشن ( که رنگش اصلا مهم نیست )
ایوب بودم یا ابراهیم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
هی از هر کجای این حیرانی
ماهورمان ریخته بود بر سطح
سازو آوازو پرواز ...
من به بازخوانی ان همه بال آمده ام
خدا آمده بود با خرداد لعنتی
گرم از کشاکش این متن سر به زیر
خدا شرم بود و آمده بود
آمده بود از باغ بالا و آلوچه ... ***
«من» دعوت شده بود به باغ بالا
و این تمامت خدا بود
من گریه کرده بودم
و این ماضی خیلی هم بعید نیست !!
من لال بودم
من بال بودم
تمام «من» سبحان الله بود و می جنبید
احتضار تنهاییمان بود
و چارمضراب چارگاه :
«تتن تتن تن تن تن تن که عاشقم » ***
آن قهوه ای های روشن ( که رنگشان اصلا مهم نیست )
حکایتی خوانده بود ،
و من تار بودم با شش سیم ، حیران
خرداد ــ خط فاصله ــ آذر
این بیستون تیشه نمی خواست !!
نه! نه!
سیب کوچکتر از آن بودکه نشانه ای باشد ...
و ما بهشت ...
نه نه
بهشت کوچکتر از آن ...
خدا آمده بود شناور در اعماق
خدا آمده بود و آفرینش من بود ؛
پهن بر سجاده ای از شمال شرقی !
... ... ... ... ...
و من چگونه ام این روزها ؟
دف می زنند مرا
((صد کووره ی آگر ،ها له دروونم )) ***
غزلی پنهانم این سالهای پشت سر
« زانکه با معشوق پنهان خوشتر است» ***
... ... ... ... ...
بهار زمستان بود !
و ذهن مذاب زمین ، کلافه ...
الله اکبر بودم از کاری کارستان
دریچه های مضاعف ،
دریچه های تا نباشم ابر ،
دریچه های تا هستم آیینه ،
دریچه های هر وقت بخواهم باز ِ باز ،
دریچه های همیشه قهوه ای روشن ،
شرمگین باز شده بود آن قهوه ای های روشن
به تولدی دیگر من ... ***
باز شده بود به این همه تنها هستم
به این همه سرگردانم
و می گفتم برایتان اگر گفتگو آیین درویشی بود ***
«خواهی آمد » جنونم می کرد
مجنونی نبود
شیرین کدام است ؟
فرهاد چیست ؟
این بیستون تیشه نمی خواست ...
... ... ... ...
تو رفته ای و این جمله اصلا هم ساده نیست
زمان این جمله مرگ استمراری ست
و ذهن مذاب زمین
طبیعت و طریقتمان را می سوزد
این ائتلاف نانوشته ی پیشانی منست !
وحدت من با سرگردانی
سینه ام با کوره پزخانه ی پل کهنه
چشم هایم با قره سو ***
زبانم با به کدامین گناه ...
و گوشم با تلفنی که دیگر هرگز سبز نمی شود
پاهایم با کفشهایی که تحملم می کنند
و دستهایم دستهایم ...
من دست داده ام به تنهایی یعنی سلام مرگ ...
با این سه نقطه های پیاپی چه می کنم ؟ !
«هادی رادناصر»
( این داستان ناتمام مربوط به آذر ماه سال هشتاد و یک است )
توضیحات
***
مربوط به پایان بندی شعر علی کوچیکه از فروغ فرخزاد
***
مصرعی از یک غزل متعلق به دوستم محمد سعید میرزایی
***
مصرعی از شعری کردی به معنی : صد کوره ی آتش در درون منست
***
مصرعی از غزل عطار
***
اشاره به مجموعه ی شعر فروغ ، تولدی دیگر
***
اشاره به بیتی از حافظ :
گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم
***
رودخانه ای در غرب
یه وقتی خودم هم مینوشتم . اما مساله اینه که شاعرای جوون نمی دونن که این فضا صرفا
یه مر حله ی گذاره و نباید درش درجا زد چون زبان و تفکر رو محدود میکنه و اجازه ی خلق و
تجربه ی فضاهای تازه رو به آدم نمی ده . غزل پایین این مطلب مربوط به سال ۷۷ و اوایل
شاعریهای منه یه روزی خیلی این فضا رو دوست داشتم اما الان برام یه بخشی از گذشته س
چون عاشقانه های آدم هم باید خاص و جدی باشند . هوس کردم این غزل رو اینجا بزارم .
جوان ...
جوان به فکر تو بود او که داشت جان می داد
همان کسی که ترا لحظه ای نبرد از یاد
به فکر پرچین های نجیب سوخته بود
به فکر ثانیه های تلف شده در باد
به فکر تسلیت باغ در فراموشی
به شاخه های جوانی که از درخت افتاد
به فکر تو که ترا عاشقانه می پوشید
و به تمامی آن لحظه های بی بنیاد
به فکر دفترش افتاد که چقدر نجیب
به زندگی با یک شاعر جوان تن داد
ولی تو گم شده بودی کنار رد زمین
کنار رد ستاره کنار صد فریاد
درخت ها به تو آرام دست می دادند
و چشم های آنها ترا نشان می داد
و بسترش که در این لحظه ها ترا کم داشت
به فکر خاطره ای بود از دو دست شاد
... ... ...
به هر چه فکر کنی فکر کرده بود اما
درست لحظه ی رفتن به چنگ مرگ افتاد !!؟؟ ...
زمستان ۷۷
با دستهای حیران ٫ امروز هم گذشت
در خلوت خیابان ٫ امروز هم گذشت
هی لحظه بود که تلف شد و ویران شد ٫
با لحظه های ویران ٫ امروز هم گذشت
هی نقطه می گذارم ٫ هی نقطه که تمام ...
در ناتمام پنهان ٫ امروز هم گذشت
فردا هم می آید ٫ می گذرد ٫ می میرد ٫
دیروز شد گریزان ٫ امروز هم گذشت
هی استخاره کرده ام این متن گیج را ! ٫
... ... ...
*
این غزل هم از کارهای سالها پیش است که مثل دهها کار دیگر یک روز باید تمامش کنم .
چه می توانم کرد آستان چشم ترا
که سخت حیرانم امتحان چشم ترا
قبول می کندم یا نه این کمانی مست
که تیر می خورم اینبار آن چشم ترا
قبول می کندم یا نه این دو راهه ی گیج
که گم شدم خط پیدا نهان چشم ترا
قبول می کندم مست می شوم اینبار
و فاش می گویم داستان چشم ترا
چه حکمت است که بر من فرود می آرد
باران متن ناگهان چشم ترا
کجای این غزل گیج می توان نسرود
زمین چشم ترا آسمان چشم ترا
نه خواب خرگوش است این نه حیله ی صیاد
شکار خواهم شد روبهان چشم ترا
اعوذ باله اگر آسمان دروغ شود
خطا نگفته کسی کهکشان چشم ترا
... ... ...
تا بعدهایی که شاید ادامه ...
دریغ از همه ی پوچ داستان که تو بودی
و گم شدم در پیچ هزارخان که تو بودی
متن پیر حیران من بودم وای از من
وای از آن زن جوان زن جوان که تو بودی
و بعد می کشی ام سمت چارچوب دری که
که باز می کندم سمت خیابان که تو بودی
و بعد چارراهی غریب شد دستانت
شک دارم دستت را در آن زمان که تو بودی
***
یکی به سمت شمال و شلیته و شالی بود ...
این غزل داغ داغه ! داشتم روی یه ترانه کار می کردم که این طرح توی
ذهنم اومد .باقیش بمونه تا بعد .خودم که بعد از مدتها خیلی حال کردم .
سعی می کنم ادامه ی غزل رو هم در اولین فرصت ویرایش و آپ کنم .
این شعر رو از همین الان به برادر هم اندیشه و همخونم تقدیم می کنم ٬
به بابک قبادی عزیز که مثل من دل پر خونی داره ...چکار میشه کرد ؟
ما شاعرا که بجز شعر چیز دیگه ای برای پیشکش نداریم ...
به دست جوخه سپردن ٬ بدن بدن تنمونو
ندید مادر من ٬ دست خون سپردنمونو
غزل غزل گله کردیم و عاشقی بدمون شد
به خاک بردیم این شیوه شعر گفتنمونو
بگو به صبح سپیده ٬ که با گلوله نوشتن ٬
جواب مساله ی بودن و نبودنمونو ...
... ... ...
تا بعد ٬ یا علی ...
یک روز آخر می روی با بادها در یادها
با من نمی ماند بجز حیرانی فریادها
بردند رویای تو را کشتند دنیای مرا
دستان تو چشمان من ای وای از این جلادها
در متن ما حیران شده از عشق خون افشان شده
خسرو ترین پرویز ها شیرین ترین فرهادها ... ... ...
غزل کامنت گذاشته و این یعنی هوای دوباره و همیشه ی سنگفرش حافظیه
و باغ ملی و خاطرات حیرانیهای شیراز ... غزل آدرس می خواد ! آدرس آدرس
آدرس ... خنده داره که آدم آدرس خودشو ندونه . اما خیلی از ماها آدرس نداریم
یعنی نمی دونیم به چی و کی و کجا تعلق داریم و تعلقهامون اینقدر کوچولو ان که ...
غزل آدرس می خواد و این خنده داره ... حداقل برای من که اهل هوای تازه م خنده داره
خنده دار خنده خنده که فراموشمون شده ... ای داد بیداد
یکی از بچه های کارخونه از ارتفاع دوازده متری افتاد و حالا چندین روزه که
توی حالت کما س . چند لحظه قبلش داشت آواز کردی می خوند که ...
براش دعا می کنم و به میمنت حال خوشی !!! که دارم چند بیت از
تازه ترین غزلم را می نویسم . سعی کردم حال و هوای سنتی و قدمایی
داشته باشه .
روزها همینطور دارن میرن و میمیرن ...
تمام شب کلماتی به بوی خواستنت
شکفته اند با گل . صبوی خواستنت ــ
را حیران حیران ماه سر کشیده و بعد
کبود بی پایانی که روی خواستنت
ببین دوباره گل و ماه و دفتر و قلمند
قدم زنان دست افشان به سوی خواستنت
که باده ای بزنند وترانه ای بشوند
که از زمان بربایند گوی خواستنت
تمام شب حیرانم تمام شب غزلم
تمام شب مستم آبروی خواستنت ــ
نمی رود با مستی که مست مست توام
بادم سرگردانم به کوی خواستنت ...
چقدر دریایی حدس می زنم خود را
قوافی حیران ــ گفتگوی خواستنت ...
... ... ...
تا که چه پیش آید ...
به :
اکبر گنجی ، که دوستش می داریم .
قانون جاذبه ...
در آستانه سالهای سرگردانی ،
و متن های گره خورده در فراموشی ،
تبلور حسی مشترک شبیه عشق ،
دوباره اندام ما را می رویاند ؛
و می رساند مارا،
به ایستگاه چیدن ؛
و ذهن مشتریان ،
دوباره قیمتمان را به یاد خواهد آورد ؛
و آنچه که مارا انتخاب خواهد کرد ،
دوباره دست معصوم دختری خواهد بود ،
که شکل ابیات احتیاج و سرگردانی ،
تنش پیاده روی عابران نخواهد بود ...
ومابرای اینکه بخندیم ،
فقط برای اینکه بخندیم ،
از ارتفاعی بالا ،
به بیکرانگی حجمی از لجن خواهیم پرداخت ...
از ارتفاع نترس !
توپرت نخواهی شد .
ببین چگونه به اعماق اوج خواهم رفت !،
ببین چگونه به ژرفای ماه خواهم ریخت !،
ببین چگونه به بالا سقوط خواهم کرد !،
همیشه جاذبه آفتابگردانها سمت نورست ،
از ارتفاع نترس !...
... ... ...
تو خوب می دانی
که دره های پر از برف آسمان ،
و چشم های زخم خورده ماه ،
چه چیزهای عجیبی که دیده اند ،
کسالت بسترهای خواب وهمخوابی ،
وشاعران فرو رفته در فراموشی ،
کنار قافیه های عشق و انسان و آزادی ...
و مرگ را
که مادرم می گوید :
« درست موقع آرامش است » ...
وخواب گمشده اشیاء
برای فتح ماه ...
... ...
دوباره فکرکن !
دوباره هیچ شو دوباره بمیر ...
این انعکاس کور کننده ،
بینایی کبوتران غریبی است،
که در قلمرو تفکرشان ،
پیوسته شعرهای ممنوع
پرسه می زدند ...
...
آهای شب ، شب قطبی !
همیشه چیزی هست ،
همیشه چیزی هست ...
هادی رادناصر
*
این شعر را سالها پیش نوشته بودم . آن موقع حال وهوایی با ما بود که حالا نیست
این شد که ناتمام ماند .
از آقای شجریان پرسیده بودند که : چرا اینقدر توی این یکی دو سال کنسرت فریاد
را تکرارکرده اید ؟ فکرنمی کنید کمی تکراری شده است ؟
و ایشان جواب داده بودند : نخیر این شعرو آهنگ در واقع انعکاس وعینیت اوضاع
اجتماعی حال حاضر ایران است ومن تا آخر عمرم فریاد را می خوانم .
"من" مرده بود. بی هیجانی که پیش از این
بر متن قصه موج میزند . بیا ببین –
که من عروسکی شاعر بوده است وهی –
تا از تو رنگ می گیرم زنده ام – همین .
نه این همین تمام حیرانی تو نیست
تو مرده بوده ای پیش از اینکه اینچنین –
قطره قطره تکه تکه ذره ذره
آرام آرام احتضار باشی . و زمین –
از خون تو هی راست پنجگاه می شود !
با ریتم های شاد پس از چند نقطه چین ... ...
نه نقطه چین مناسب من نیست ویرگول
من مرده بوده شاید هم ساده تر ازاین
من مرده بوده شاید ازآن چشمهای گیج
از انتظارهای پابه پااز آخرین –
سطری که این عروسک بازی شروع شد
وتو عروسکی شاعر بودی آفرین !
در روزهای این تلفن چند بار... زنگ
و بعد از اینکه گوشی را... چند بار ... س س سین
تو مرده بوده ای و خیابان پولدار
بالای شهر در پلاک یازده ... همین .
تو مرده بوده ای حتی بی سرو صدا
تو مرده بوده ای حتی بیشتر از این ...
هادی رادناصر
۱۳۸۲