به سلامتی تو ...
برای بابک
ابوعطای غلیظی شده است حالمان ،
و تو آنقدر دوری که ذهنمان مگر برسد بهم ! ...
چیزهایی هست که تو میدانی و ما میدانیم ،
حرفهایی هست که تو میدانی و ما میدانیم ،
تا آخر بخوان این متن تن تنه را که خواندنی شده ام ...
این را فقط به تو می گویم
تویی که از همیم انگار ،
مای غریب گمشده ،مای ناگزیر
مای گریز پای لنگ ،مای سر به زیر ِ علامتمند ...
مای تو می دانی و من می دانم ؛
با ریتم های لنگ سه چارم چه می شود کرد ؟
چه می شود چه می شود حالا که رفته ای ؛
حالا که رفته ای و قانونمان را خوب اجرا کرده ای !
شبها و روزها نماندنمان را می گویم رفیق ...
تبار گمشده ی ناپیداییمان کجاست که کشدار شده است این غم لعنتی ...
و دریچه های از پی هم بسته مان را چه وقت می گشایند ؟؛
که پا در رکاب رفتن است این عمر لعنتی
به سلامتی تو این لیوان ِ دیگر
که هیچ ودکایی شراب این موسیقی ویران را ...
با فعل کاری ندارم ؛
که تو می دانی و من می دانم فقط رفیق ،
که چه می گویم
که چه می خواهم
قرمز نوشته ام برایت که خونی خونی ام
که از غزلم خون می بارد رفیق
حجم این همه مضراب مسکر را چه می شود ؟ ...
و خوب می شناسی ام
که این سه نقطه های گیج متوالی از منست و تنها من ...
خودت خوب می دانی و خودم خوب خوب می دانم ،
کاین کارهای مشکل ، افتد به کاردانان ...
دود این سیگار چندمی است که می رود آن بالا
می رود آن بالا که ذهنم که غزلم دارد می رود ...
مضراب لعنتی ...
کشدار دارد می شود این متن گمشده ای که خودت می دانی و ...
حرفی نمی زند این مهربان لعنتی که ادامه ی مادرم است ...
رهایم می کند که خودم باشم
ناز مهربانی اش که می شناسدم ...
دارد باد می آید رفیق
و می برَدَم شاید که نمانم
با باد می آیم که سیاه مست از غزلم دارد پریشانی می کند ...
خودت که می دانی
پراکندگی این سطور مستتر از تراکم اجزای مست منست
که جا می گذارم هر تکه ایم را اینجا و آنجا و خودت که می دانی ...
به سلامتی تو این لیوان ِ دیگر
که دارم حال می کنم با این گیجاگیجی که رهایم نمی کند هر از گاهی ...
که من و پریشانی ام را خدا هم ...
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان ...حرفی هست ،
چیزی هست ،
اغیار تمامت ِ زمین را گستریده اند ؛به سلامتی تو این لیوان ِدیگر ...
( ۸/۱/۸۷ )