همینطوری بیخودی ...
نمی دونم چرا ؟ ولی همینطوری بیخودی یا باخودی یادِ آهنگ
« بوی عیدی ِ» فرهاد افتادم ! ترانه ی کودکانه ، از ترانه های ِ
خوبِ شهیار قنبری ِکه فرهاد مهراد « فرهاد» اونو اجرا کرده و
تقریبا ً دیگه همه اونو شنیدن .
می خوام امشب این ترانه رو براتون بنویسم ؛ که منو یاد ِ
کودکی های ِ از دست رفتهَ م میندازه !!
کودکانه ...
بوی عیدی بوی توت ،
بوی کاغذ رنگی ،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو ،
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ ،
با اینا ، زمستونو سر می کنم !
با اینا ، خستگیمو در می کنم !
شادی شکستن قُلک پول ،
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد ،
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب ،
با اینا،زمستونو سر می کنم !
با اینا،خستگیمو در می کنم !
فکرقاشق زدن یه دختر چادر سیاه ،
شوق یک خیز بلند از روی بُته های نور ،
برق کفش جفت شده تو گنجه ها ،
با اینا،زمستونو سر می کنم !
با اینا،خستگیمو در می کنم !
عشق یک ستاره ساختن با دُلک ،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه ،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب ،
با اینا،زمستونو سر می کنم !
با اینا،خستگیمو در می کنم !
بو ی باغچه بوی حوض ،
عطر خوب نذری ،
شب جمعه ، پی فانوس ، توی کوچه گم شدن ،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی ،
با اینا،زمستونو سر می کنم !
با اینا، خستگیمو در می کنم!