از چالحسنخان و آنسوی آبشوران تا قلعه ی الموت ...

 

بابک ویدی رفتن سفر نامردا ... اونم سفر از نوع مجردی ...

شب اولشون که توی اورژانس گذشت . خدا به بقیه ش رحم کنه ...

سفیدو سیاه ...

 

 

 

امشب« سفید » رو دیدم ، فیلم زیبایی از کیشلوفسکی

داستان زیبای عشق کارول و دومنیک ...

فرصت بشه از این فیلم براتون می نویسم .

اما این روزها بازار بازداشت حسابی داغ داغه ...

از روزنامه نگارها بگیر تا زنای بد حجاب ...

مملکت ما توی پسرفت، پیشرفت بسیار قابل توجهی داشته

که این مارو در سال هشتاد و پنج به دهه ی شصت میبره !

یاد آن یار سفر کرده به خیر که با بزرگواری خاص خودش

همه ی آن ناملایمتی ها رو به جون خرید و دم نزد ...

یکی نبود بگه کجان این مافیای لعنتی که دستتو بستن ؟!

اونا که به خودشون هم رحم نکردن !!!

حالا که تو خیابونا جلوی زن و مرد رو می گیرن ، حالا که

روزنامه ی ایران هم حتی در امان نموند ، حالا که قدرت باز

هم داره متمرکز و متمرکز تر می شه ، و حالا که توی

این همه« سیاهی » حق حرف زدن واندیشه کردن نداریم ،

حالا که حق شاعری نداریم ، پس :

                                 

             هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ...   

 

 

پرتقال 1200 تومن ...

 

بالاخره تونستم این تلفن رو وصلش کنم

کلی حرف تو دلمه که ...

۱ ــ  محمود خان احمدی نژاد قول داد که مایحتاج مردم از جمله میوه ارزان می شود . ارزان که نشد هیچ

قیمتش خون خداست .

۲ ــ فردا مهمون داریم و مجبوریم میوه بخریم .

۳ ــ گرون بود خیلی گرون . سیب ۹۰۰ کیوی ۱۵۰۰ پرتقال ۱۲۰۰ ...

۴ ــ نسا گفت دیگه فقط آدمای خاص می تونن میوه بخورن .

۵ ــ گفتم یعنی ماهم آدمای خاصی هستیم ؟؟!!

۶ ــ گفت نه . ما آدمای مجبوری هستیم ...

نتیجه ی اخلاقی حکایت ما اینکه آقا جون مهمون دعوت نکنین و به احمدی نژاد هم ربطش ندین . خدا رو خوش نمی آد .  

امروز تو خیابون جلوی چشم همه دو نفر همدیگه رو تیکه تیکه کردن ...

مردم خیلی عصبی شدن و این  حکایت هیچ نتیجه ی اخلاقی نداره  . خوش به حال اونا که خر اومدن و گاو می رن . این مملکت هیچیش اسلامی که نیست هیچ انسانی هم نیست . گه کردن تو مملکت رفت پی کارش آقا .