...

                       

                        اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد

                        خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی

 

( از میان نامه ها )

 

خودت که خوب می دانی ، وقتی می نویسم یعنی حالم خوش نیست و این خیلی هم خوبست . ذهنم جلو جلو حرکت می کند ودستهایم جا می مانند .

یعنی دست راستم جا می ماند از نوشتن . مثل همیشه یک چیزی اینجا کم است هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر وبیشتر به این نتیجه می رسم که یک جایی یک چیزی باید باشد که حیرانیهایم را ارضاء کند . درست مثل وقتی که تشنه ای و می روی سر یخچال ... خودت که خوب میدانی ...

دوباره مثل روزهای گذشته ومثل همیشه ی همین نزدیکی ها ، حبابهای – هوا توی سینه ام ثابت شده اند و هوای تازه می خواهم ، یک نفس عمیق می خواهم ؛ هیچ چیزی هیچ چیز دیگری نشده است ! نه برگها ، نه سنگها ، نه ابرها ، نه کوه ، نه آب  ، نه شب حتی حتی شب شب ...

درست مثل روزهای گذشته ومثل همیشه ی همین نزدیکی ها ...خودت که خوب می دانی ...

من نمی دانم خوب است یا بد است نمی دانم ، اما به جایی رسیده ام که نمی دانم باید بگویم خوشبختانه یا بدبختانه ، نمی دانم ، نمی دانم خوب است یا بد است که با برگها حرف می زنم ، که سنگها با من حرف     می زنند، که ابرها از روی سرم که می گذرند شکلک در می آورند ، دست تکان می دهند ، با من حرف می زنند ، من را صدا می زنند و   می روند پشت کوه ، که کوه با من حرف می زند ، وحرف آب را خیلی

خوب می فهمم ( و این البته ربطی به سهراب ندارد )

وشب ، شب لعنتی قشنگ آنقدر حرف برای گفتن دارد که کلافه ام      می کند واینها هیچکدام حرفهای شاعرانه نیست ؛ اینها زندگی شاعرانه

است ، زندگی غم انگیز خودم .

می دانم دارم چرت وپرت می گویم . مسأ له اینست که ما حرف می زنیم و بعد قاطی زندگی می شویم ؛ فیزیک گند پول ، دروغ ،  خود خواهی و

شهوت آنقدر محصورمان می کند که نوشتن هایمان از سر عادت است ،  و آن هم  امیدوارم حداقل بتواند تسکینمان باشد . آتشی هست که دارد

می سوزاندم ومن دارم حس می کنم : 

 

       « صد کوره ی آگر ها له درونم ...» *   

 

کبو ترهایم دوباره جوجه داده اند و یک چیزی توی چشم های همه شان هست که انگار آدرس خود خود خداست .

 

خودت که خوب میدانی ، حالم خوش نیست ...

 

 

 

*   به زبان کردی یعنی : صد کوره آتش در درونم است