دل و دماغ هیچی نیست ، آه  که این بغض گلوگیر و این ...

چه می شود کرد ، تاوان همه ی نادانسته ها را باید به وقت ِ

بینایی داد ... رفتم سر کار ، کارخانه ، همانجا که زبان گنجشکان

در آنجا می میرد و من که در همه ی این سالها گنجشکی بیشتر

نبوده ام ، پروازی از آن گونه می خواهم که هر چه زندان،

از من تهی شود ! ودست هیچ زندانبانی به من نرسد ...

این بازخوانی های دلگیر مثل نفس با منند ...

نساء گیر داده به ماهی ها که : نباید بمیرند ! و آنها هیچ وقت

گوش نمی دهند !...

ما هر هفت سین سفره مان را فروختیم و دلتنگی خریدیم ؛

شرابی از این بهتر به فقرا نمی دهند. و امشب من باز هم

ابوعطا خواندم . ابوعطای ِ ابوعطا ...

 

چشمی که نظر نگه ندارد      بس فتنـه که بـا سر دل آرد

آهــوی کمند زلف خـوبان      خودرا به هلاک می سپارد

گویـند برو زپیـش جورش      من می روم او نمـی گذارد

...   ...   ...

 

سالهای زیادی هست برای زندگی کلماتی که هیچ وقت جان نگرفتند!،

کلمات حیران ، کلمات گمشده ، کلمات مست ، کلمات از پی هم خراب و

نقش سراب ، موسیقی ، موسیقی ، موسیقی ...

 

نامدگان و رفتگان، از دو کرا نه ی زمان،

سوی تو می دوند هان ! ای تو همیشه در میان !

 

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون ، دست تو می کشد کمان

 

پیش وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه غم ؟

کز نفس تو دم به دم ، می شنویم بوی جان

 

پیش تو جامه در برم ، نعره زند که بردرم

آمدمت که بنگرم ، گر یه نمی دهد امان

 

ای گل بوستان سرا، از پس پرده ها درآ  

بوی تو می کشد مرا ، وقت سحر به بوستان

 

هر چه به گرد خویشتن ، می نگرم در این چمن

آینه ی ضمیر من، جز تو نمی دهد نشان ...