مدت زیادی است که از وبلاگ دور بوده ام .ادامه سرگردانیهایمان راباید همینطور برویم ببینیم چه میشود .

انگار قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد . در هر نفس که فرومیرود دو حسرت است ... افسوس رفتن واندوه برگشتن ... رفتنی که لازمه (من ) بود و بالاخره بایدیک روزی از یک جایی شروع می شد و افسوس که کوتاه شد و  برگشتنی که از اینگونه دستها وپاهایمان رابسته است .   

آنقدر که آلوده این زندگی لعنتی ماشین حسابی شده ایم ...افسوس...

همینقدر می دانم که یک روزی یک جایی همین نزدیکیها یا همین دور دور ها پرنده ای هست که دوباره بالا می کشد و از آن بالا آنقدرنگاه می کند که دیگر هیچ علامت سوالی نمی ماند و همان بالا توی ابرها آنقدر از محبت سیراب می شود که انگار هیچ وقت (عمق) ی نبوده است ...آنقدر سیراب میشود که اندوه گمراهیهای آدم معاصر هم حیرانش نمی کند .

باید فرصت کنم بنویسم ... باید بنویسم...