آن سفر کرده ...
پای شکسته دستمان را بسته است ، گچ پایم ناتوانیهای راههای رفتنی را
مزمزه ام می کند ! مثل همیشه دلم تنگ است برای همه ی چیزهای خوب
و این برف انگار رهایمان نمی کند . انگار می داند که حجم این همه آلودگی
برف می خواهد برف می خواهد برف ... ولی نه به قول قوال بچگی هایمان :
« خدا هم درستش نمی کند !! » دارند یادمان می دهند خودمان نباشیم
و این ربطی به بزرگی ها و بزرگواریهایمان ندارد که نه صله می گیریم و نه
صلوات می دهیم . خودمان را میگیرند از خودمان و این یعنی بیست و نه
سال چه زود می گذرد . ** هوای لعنتی توی سینه ام که تنگ می شود
و گشاد می شود و حالم را بد و خوب می کند ، حکایت همین برف است .
که آلودگی های این تو ُ هم ... خیلی چیزها ننوشتم این ماههای گذشته .
اما «علیرضا نسیمی » با این رفتن نابهنگامش بد جوری پکرم کرد که
دوست داشتم بنویسم در باره اش و دلم نمی آمد پا بپای این کیبورد
سترون . شاید عقیمی از ماست ! ... چند سال پیش ، چهار یا پنج سال
پیش بود که رفتم شیراز و ضمن دیدن غزل ــ که ندیده بودمش هرگز ــ
**هادی بهروز را دیدم و بقیه ی بچه ها را ... تا شب راه رفتیم و شعر
خواندیم و از شعر امروز حرف زدیم . پیشتر غزل برایم چند تا شعر از
علیرضا فرستاده بود و از هادی بهروز که شعرهای زیبایی بودند ...
شب رفتیم جایی که افطاری بود و از این داستانها که ما هم خوردیم و ...
آنجا بود که علیرضا نسیمی آمد سر میز ما و ... شعر خواندیم انگار ،
یادم نمی آید که چه گفتیم و یادم نمی آید که بعدش با ما آمده بود تا
خواجو یا نه و آش خورده بود با ما توی آن سرما یا نه ... بعد شعرهای
بیشتری خواندم از علیرضا و دیدم که انرژیهای خوبی دارد در غزل .
وافسوس که ... مطلب پربار نوشتن کار من نیست ،
مطلب را باید پرُ یار نوشت که بارمان نشود . از این گونه بودن هم نمی گذارندمان ...
سال 2008 ، رند بلاکش باید سیر باشد رفقا . از این همه انرژیها خجالت
می کشم و دوست دارم زندگی زودتر باز نشسته ام کند ! فرصت بسیار رفته
و بسیار میخواهمش که بسیاری منست ... حالم از این نوشتنها هم
به هم می خورد . فکر می کنم بعضی ها فقط باید فکر کنند !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از مردنش چند هفته می گذرد . من دیر نوشتم . من همیشه دیر می رسم ...