توالی حیرانی ...
کارخانه، با همه ی کثا فتش شبهای قشنگی دارد ؛! حداقلش اینست که من اینجا با این
فاصله ی دورش از شهر ، با تعداد کمتری از قد کوتاهان جامعه سرو کار دارم !
اینجا آدمهایی هستند که گستره ی دنیاهای مزخرفشان ختم می شود به مدرک
تحصیلی شان ، و اگر مدرک را متن سیاهشان حذ ف کنی ، چیزی غیر از یک حجم
عبث ِ متعفن نیستند . ! توی این جامعه ، شعور مفهوم غریبی است ؛ حد اقل مطمئنم
که غریب به اکثریت جامعه ، حتی معنای تحت اللفظی آن را هم نمی دانند . نمی دانم
چرا دارم از نداشته های این جماعت حرف می زنم ؟ بی خیا ل ...
گاهی اوقات آدم آنقدر دچار بیهودگی می شود که گوش دادن به رادیو می تواند
مثبت ترین کاری باشد که به آن پرداخته می شود ؛ ! مثل همین امشب و مثل همین
شبهایی که همین نزدیکی ها هستند ، آمده اند و نیامده اند ، و این دردآور است ...
شاید سعی کردن ، تلاش مقد سی باشد برای ــ هر چه قدر بشود ــ نزدیکتر شدن
به آن لحظات گیجی که جا مانده ام آنجا ...
جا نماندم ،که خودم را جاگذاشتم ! و افسوس که آمدم تا به شما برسم ...
همه ی ما توالی گیجا گیجی از عشق به مثابه ی نیاز های درونی مان هستیم ، یکی
نانی می شود و یکی جانی ؛ و این میان ، ما تباه ِ کدام اسمیم ؟ ، کدام کلمه؟ ،
کجای گیج ِ این همه پریشا نیهای ِ راست و دروغ ؟ ؟؟؟؟؟؟ خدا می داند ...
ای کاش با خودم می ماندم ! ...
کـارم ز دور چــرخ ، به سـامان نمی رسد
خون شد دلم ز درد و به درمـان نمی رسد
با خـاک راه راسـت شدم ،همچو باد و باز
تـا آب روی مــی رسـدم ، نـان نمی رسد
پی پـاره ای نمـی کنم از هیـچ استخوان
تا صـد هـزار زخـم ، به دنـدان نمی رسد
سیرم زجـان خود به دل راستــان ، ولــی
بیچـاره را چه چـاره ،چو فرمان نمی رسد
از دسـت بــرده جور زمـان ،اهــل درد را
این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند
جز آه اهـل فضـل ، به کیــوان نمی رسد
تا صد هــزار خـار، نمــی روید از زمین
از گلـبنی گلـی به گلستـا ن نمی رسد
آوخ ،کـه آرزوی مـن آسـان نمی رسد
یعقـوب را دو دیـده ز حسرت سپید شد
وآوازه ای ز مصـر ، به کنعـان نمی رسد
حافـظ صبـور بـاش ، که در راه عـاشقی
آن کس که جان نداد به جانان نمی رسد