قصابخانه ی او ین و اینبار اکبر محمدی ...
یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی ستاره ماند .
# # #
...
" ــ آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید !
خون را به سنگفرش ببینید ! ...
این خون صبحگاه است گویی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خور شید
در قطره های آن ... "
خون را به سنگفرش ببینید !
خون را به سنگفرش ببینید !
خون را به سنگفرش ...
(( احمد شاملو ))
اکبر محمدی را خلاصه کردند ...
خبر دادند که اکبر محمدی ــ که می دانم خیلی از هم سن و سالهایم
حتی اسمش را هم نشنیده اند ــ در اثر ایست قلبی فوت کرده است !!!
( یعنی قلبش وایساده ) به همین سادگی ...
دردناکه که حتی یکی از همکارای آدم خبرش رو نشنیده باشن و حتی
نشناسنش که کیه و کجا بوده و چرا مُرده ...
اکبر محمدی را خلاصه کردند
اینجا خیلی چیزای دیگه هم خلاصه می شن که ...
مث آدم ، که خلاصه میشه توی پول و کار و کمر به پایین ...
مث اسلام که خلاصه میشه توی اسلام آخوندی . یعنی طهارت وکفن و
خمس و زکات و ترس از مرگ و رسوم من درآوردی ...
مث آزادی که خلاصه میشه توی قبر ...
مث دختر همسایمون که خلاصه میشه توی آینه و مانتوهای تنگ ...
مث مملکتی که خلاصه میشه توی بوی گل و بلبل با مردم گل و سنبل !!
مث سفره هایی که خلاصه می شن توی نون و آب و سیب زمینی ...
مث خونه هایی که خلاصه می شن توی یه توالت و یه جای خواب ...
مث جوونایی که مردنشون و خلاصه شدنشون ، گمُ میشه توی هیاهوی ِ
هسته ای و لبنان و روز پدر ...
مث حکومتی که خلاصه میشه توی بوی نفت، بوی قشنگ نفت ؟؟؟!!!...
و اکبر محمدی باید خلاصه می شد ؛ چون هفت سال اوین چیز کمی نیست ؛
دراز است و باید کوتاه شود ؛ طولانی است و باید خلاصه شود .
اصلا ً زندان که بیشتر از این برای کسی جایی ندارد ! باید جا باز باشد!
باید جا بماند برای من، برای تو، برای همه ی ما ...
حالا ما هم اکبر محمدی را به روش خودمان خلاصه می کنیم .
ببینید آیا جوانی اینچنین را می شود اینگونه خلاصه کرد ؟؟!!
حاشا ! حاشا ! که این داستان ناتمام خوشتر است ...
تابستان 78
دستگیری در جریان سخنرانیهای حادثه ی کوی دانشگاه به همراه
دیگر یاران جوانش ...
تحمل بدترین شکنجه ها ــ که بالاخره منجر به ایجاد مشکلات حاد
برای کمرش شد ؛ و به همین دلیل هم مرخصی نامحدودِاستعلاجی
گرفت .
تابستان 85
بازداشت غیرقانونی او وبازگشت به اوین بدون هیچگونه توضیحی
اقدام به اعتصاب غذا در اولین روز مرداد ماه جاری ...
رد تقاضای وکیل او جهت بازدید از وضع موکلش ...
بی توجهی به تقاضاهای مکرراو در خصوص آزادی اش واقدام به
بستن دست و پایش در بهداری اوین ، آن هم در حین بازدید ِ
نمایندگان مجلس از زندان ...
( او را کتک می زنند و دهان ودست و پایش را می بندند
تا صدایش به جایی نرسد . در همین حال رییس زندان از
بازدید نمایندگان از بند سیاسی جلوگیری می کند و اجازه ی
بازدید را نمی دهد .
یکشنبه شب 8/5/85
ایست قلبی در حمام بند 350 ( سیاسی ) زندان اوین ...
همین و تمــام ...
این سریال کماکان ادامه دارد !! ...
جاده های شمال ، دیگر هرگز بازگشت مرد جوانی از اینگونه
را نخواهند دید ...
روانش شاد
و راهش
پر رهرو باد ...
« هادی راد ناصر »
سفیدو سیاه ...
امشب« سفید » رو دیدم ، فیلم زیبایی از کیشلوفسکی
داستان زیبای عشق کارول و دومنیک ...
فرصت بشه از این فیلم براتون می نویسم .
اما این روزها بازار بازداشت حسابی داغ داغه ...
از روزنامه نگارها بگیر تا زنای بد حجاب ...
مملکت ما توی پسرفت، پیشرفت بسیار قابل توجهی داشته
که این مارو در سال هشتاد و پنج به دهه ی شصت میبره !
یاد آن یار سفر کرده به خیر که با بزرگواری خاص خودش
همه ی آن ناملایمتی ها رو به جون خرید و دم نزد ...
یکی نبود بگه کجان این مافیای لعنتی که دستتو بستن ؟!
اونا که به خودشون هم رحم نکردن !!!
حالا که تو خیابونا جلوی زن و مرد رو می گیرن ، حالا که
روزنامه ی ایران هم حتی در امان نموند ، حالا که قدرت باز
هم داره متمرکز و متمرکز تر می شه ، و حالا که توی
این همه« سیاهی » حق حرف زدن واندیشه کردن نداریم ،
حالا که حق شاعری نداریم ، پس :
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ...
یاران رفته ...
امروز به طور کاملا ً اتفاقی، توی مغازه یکی از دوستام، تصویر « محمد مختاری » رو دیدم !
با تعجب و افسوس پرسیدم : آقا مسعود اون روز نامه ی روی میز چیه ؟ گفت : بیا ببین.
ویژه نامه سالگرد قتلهای زنجیره ای بود ، روزنامه توقیف شده « عصر آزادگان » ، شماره 52
پنجشنبه ، هجدهم آذر 1378 ؛ و چهره ی متفکرمختاری که انگار زل زده بود توی چشام ...
پاییز 77 ، پاییز خوبی نبود ، یا حداقل برای جامعه روشنفکری ایران ، روزهای مغمومی بود.
روزهای ترس و وحشت ، و تضعیف دولت نوپای خاتمی ، به پست ترین شکل ممکن ...
داریوش وپروانه فروهر روبا چاقو تکه تکه کرده بودن، پوینده رو با طناب سیمی دار زده بودن
و مختاری رو ...
محمد جعفرپوینده نویسنده بود و عضو کانون نویسندگان ، مختاری هم همینطور ، و فروهر،
وزیر کار سابق ...اما من خیلی خوب میدونم که محمد رضا گلزار و شادمهر خیلی بیشتر
به گردن این ملت حق دارن . طبیعت آدما همینه . به قول اون باز جوی ناشناس که گفته بود :
« شما می دانید ما خیلی هارا کشته ایم، باز هم می کشیم وآب هم از آب تکان نمی خورد »،
خیلی های دیگه مردن و هیچ یادی از اونا نشد ...
چهره فروهرها و پوینده و مختاری هنوز جلوی رومه
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
سپاس