هی پسر خاله ! ...
این متن را هم از خلال نوشته های همیشه ناتمام و مخدوش گذشته
پیدا کردم . به نظرم آمد تا وقتی ازاین بی حاصلی رهانشده ام ،از این
نوشته های رنگ و رو رفته استفاده کنم .
هرچه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم ...
رفته بودم گم بشوم بین صخره ها . حالشان بهم خورد از این همه تنهایی من .
این روز ها هی عمر است که کم می آید، هی لحظه که تلف می شود ، هی تو
که ... و هی من بی حتی تمامت مرگ !
ژاکت پشمی خریده اند برایم و گرما خریده اند ــ می گویند این تلفن دیگر
هرگز سبز نمی شود . من دارم می سوزم واین از ژاکت نیست.
زین آتش نهفته که درسینه منست ـــ خورشید شعله ایست که درآسمان گرفت
... ... ...
آقا ببخشید!شمایک دکتر انبساط مغز سراغ ندارید ؟ اوه ببخشید، من
چند سالی هست که انفجار شده ام ! هی تکه تکه جمع می کنم دستم رااز
کوچه ها با دندان، هی چشمم را از چارراهها ، از روی در ...
از خلإ پنجره ... هی خودم را گشته ام این روزهااین ماههای ُپشت سر.
وخودم راکه پیدانکردم آمدم اینجا. ردپایم راازهرکجای این صخره ها
پس گرفتم وهی بالارفتم ازهرچه بلندی ــ وجای انگشتانم راهم ...
هی پسرخاله! من خودم نیستم .توهم مرا نمیشناسی ، من خودم خودم را
خوب خوب می شناسم . اما گم شده ام . خانم ببخشید : من انبساط مغز دارم
و این یعنی ، بوم...
... ... ...
و این نسخه ای است که من می پیچم ... من که آخر دلتنگی ...
« خودم » همینجاست همین توی عکسهایی که ... و این تابلویی که ...
و این پیراهنی که ... و آن چشمهای روشن . راستی من چطور جا شده ام
توی آن چشمها ؟ جل الخالق
هی پسر خاله ! این سطرها را که راه می روی و این من را که قدم میزنی،
بهتر است بدانی من سالهاست که ذهنم از صافی وزن و قافیه گذشته است
و اصلا ً هم دیوانه نیستم ، ُپست مدرن هم دردم را دوا نمی کند !
من تنها هستم ، تنها مثل صخره ها ...
... ... ...
مادر ! این انفجار ادامه دارد . فردا صبح زود بیدارم کن ...
جمعه شب ( 8/ 9/ 81 )