پسر خاله ی حالا دیگه سرباز ...
دلم برای بابک تنگ شده که رفیقه وهمدرد وهر چه که هست
از جنس درد کشیده ی ماست ، و حالا دیگه با اون کله ی کچل
و قیافه ی سربازیش ... و موهای سفید ...
شرط می بندم هنوز هم این بابک مارمولک عاشقه ؛ عاشق ِ
همونی که ضربه فنی ش کرده بود اساسی !!
همونی که بابک رو حسابی برده بود تو مقام نیاز ...
خود ش هم شاکی میشه اگه ببینه با این حرفا ی دخترونه دارم
از دنیای خصوصی ش می گم ...
به یـاد بابک که حالا دیگه حسـابی آشخور شده ، شعری از
فریدون مشیری می نویسم ؛ که علیرضا قربانی با صدای زیباش ،
اون رو در کاست « اشتیاق » خونده و خوب هم خونده .
به یاد بابک وجشنهای دو نفری که یادشون به خیر ...
بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی ،
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ؛
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ،
آزار ِ این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت ،
اندوه چیست ، عشق کدام است ، غم کجاست ؛
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان ،
عمری ست در هوای تو از آشیان جداست ...
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح !
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب !
بیمار خنده های توأم بیشتر بخند !
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ! ...
... ... ...
( فریدون مُشیری )