جنون مرا بخوانید ...
غزلی برای معشوق خیالی ام
...
هوای ناگزیر آذر بارانی ست
ومن پراکنده ام
روی ناگزیری این متن !
اجبار خداحافظ ،
این دریچه را دیوار ...
و زمین تحملم می کند ...
بی حتی که خواسته باشم
با آن چشم های قهوه ای روشن ( که رنگش اصلا مهم نیست )
ایوب بودم یا ابراهیم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
هی از هر کجای این حیرانی
ماهورمان ریخته بود بر سطح
سازو آوازو پرواز ...
من به بازخوانی ان همه بال آمده ام
خدا آمده بود با خرداد لعنتی
گرم از کشاکش این متن سر به زیر
خدا شرم بود و آمده بود
آمده بود از باغ بالا و آلوچه ... ***
«من» دعوت شده بود به باغ بالا
و این تمامت خدا بود
من گریه کرده بودم
و این ماضی خیلی هم بعید نیست !!
من لال بودم
من بال بودم
تمام «من» سبحان الله بود و می جنبید
احتضار تنهاییمان بود
و چارمضراب چارگاه :
«تتن تتن تن تن تن تن که عاشقم » ***
آن قهوه ای های روشن ( که رنگشان اصلا مهم نیست )
حکایتی خوانده بود ،
و من تار بودم با شش سیم ، حیران
خرداد ــ خط فاصله ــ آذر
این بیستون تیشه نمی خواست !!
نه! نه!
سیب کوچکتر از آن بودکه نشانه ای باشد ...
و ما بهشت ...
نه نه
بهشت کوچکتر از آن ...
خدا آمده بود شناور در اعماق
خدا آمده بود و آفرینش من بود ؛
پهن بر سجاده ای از شمال شرقی !
... ... ... ... ...
و من چگونه ام این روزها ؟
دف می زنند مرا
((صد کووره ی آگر ،ها له دروونم )) ***
غزلی پنهانم این سالهای پشت سر
« زانکه با معشوق پنهان خوشتر است» ***
... ... ... ... ...
بهار زمستان بود !
و ذهن مذاب زمین ، کلافه ...
الله اکبر بودم از کاری کارستان
دریچه های مضاعف ،
دریچه های تا نباشم ابر ،
دریچه های تا هستم آیینه ،
دریچه های هر وقت بخواهم باز ِ باز ،
دریچه های همیشه قهوه ای روشن ،
شرمگین باز شده بود آن قهوه ای های روشن
به تولدی دیگر من ... ***
باز شده بود به این همه تنها هستم
به این همه سرگردانم
و می گفتم برایتان اگر گفتگو آیین درویشی بود ***
«خواهی آمد » جنونم می کرد
مجنونی نبود
شیرین کدام است ؟
فرهاد چیست ؟
این بیستون تیشه نمی خواست ...
... ... ... ...
تو رفته ای و این جمله اصلا هم ساده نیست
زمان این جمله مرگ استمراری ست
و ذهن مذاب زمین
طبیعت و طریقتمان را می سوزد
این ائتلاف نانوشته ی پیشانی منست !
وحدت من با سرگردانی
سینه ام با کوره پزخانه ی پل کهنه
چشم هایم با قره سو ***
زبانم با به کدامین گناه ...
و گوشم با تلفنی که دیگر هرگز سبز نمی شود
پاهایم با کفشهایی که تحملم می کنند
و دستهایم دستهایم ...
من دست داده ام به تنهایی یعنی سلام مرگ ...
با این سه نقطه های پیاپی چه می کنم ؟ !
«هادی رادناصر»
( این داستان ناتمام مربوط به آذر ماه سال هشتاد و یک است )
توضیحات
***
مربوط به پایان بندی شعر علی کوچیکه از فروغ فرخزاد
***
مصرعی از یک غزل متعلق به دوستم محمد سعید میرزایی
***
مصرعی از شعری کردی به معنی : صد کوره ی آتش در درون منست
***
مصرعی از غزل عطار
***
اشاره به مجموعه ی شعر فروغ ، تولدی دیگر
***
اشاره به بیتی از حافظ :
گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم
***
رودخانه ای در غرب