عاشقانه های سیاه ...
یه وقتی خودم هم مینوشتم . اما مساله اینه که شاعرای جوون نمی دونن که این فضا صرفا
یه مر حله ی گذاره و نباید درش درجا زد چون زبان و تفکر رو محدود میکنه و اجازه ی خلق و
تجربه ی فضاهای تازه رو به آدم نمی ده . غزل پایین این مطلب مربوط به سال ۷۷ و اوایل
شاعریهای منه یه روزی خیلی این فضا رو دوست داشتم اما الان برام یه بخشی از گذشته س
چون عاشقانه های آدم هم باید خاص و جدی باشند . هوس کردم این غزل رو اینجا بزارم .
جوان ...
جوان به فکر تو بود او که داشت جان می داد
همان کسی که ترا لحظه ای نبرد از یاد
به فکر پرچین های نجیب سوخته بود
به فکر ثانیه های تلف شده در باد
به فکر تسلیت باغ در فراموشی
به شاخه های جوانی که از درخت افتاد
به فکر تو که ترا عاشقانه می پوشید
و به تمامی آن لحظه های بی بنیاد
به فکر دفترش افتاد که چقدر نجیب
به زندگی با یک شاعر جوان تن داد
ولی تو گم شده بودی کنار رد زمین
کنار رد ستاره کنار صد فریاد
درخت ها به تو آرام دست می دادند
و چشم های آنها ترا نشان می داد
و بسترش که در این لحظه ها ترا کم داشت
به فکر خاطره ای بود از دو دست شاد
... ... ...
به هر چه فکر کنی فکر کرده بود اما
درست لحظه ی رفتن به چنگ مرگ افتاد !!؟؟ ...
زمستان ۷۷