بودن و نبودن ...
این غزل داغ داغه ! داشتم روی یه ترانه کار می کردم که این طرح توی
ذهنم اومد .باقیش بمونه تا بعد .خودم که بعد از مدتها خیلی حال کردم .
سعی می کنم ادامه ی غزل رو هم در اولین فرصت ویرایش و آپ کنم .
این شعر رو از همین الان به برادر هم اندیشه و همخونم تقدیم می کنم ٬
به بابک قبادی عزیز که مثل من دل پر خونی داره ...چکار میشه کرد ؟
ما شاعرا که بجز شعر چیز دیگه ای برای پیشکش نداریم ...
به دست جوخه سپردن ٬ بدن بدن تنمونو
ندید مادر من ٬ دست خون سپردنمونو
غزل غزل گله کردیم و عاشقی بدمون شد
به خاک بردیم این شیوه شعر گفتنمونو
بگو به صبح سپیده ٬ که با گلوله نوشتن ٬
جواب مساله ی بودن و نبودنمونو ...
... ... ...
تا بعد ٬ یا علی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 14:53 توسط هادی راد ناصر
|