غزلهایی از این دست ...
دریغ از همه ی پوچ داستان که تو بودی
و گم شدم در پیچ هزارخان که تو بودی
متن پیر حیران من بودم وای از من
وای از آن زن جوان زن جوان که تو بودی
و بعد می کشی ام سمت چارچوب دری که
که باز می کندم سمت خیابان که تو بودی
و بعد چارراهی غریب شد دستانت
شک دارم دستت را در آن زمان که تو بودی
***
یکی به سمت شمال و شلیته و شالی بود ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 18:32 توسط هادی راد ناصر
|