ازشعری ناتمام ...
به :
اکبر گنجی ، که دوستش می داریم .
قانون جاذبه ...
در آستانه سالهای سرگردانی ،
و متن های گره خورده در فراموشی ،
تبلور حسی مشترک شبیه عشق ،
دوباره اندام ما را می رویاند ؛
و می رساند مارا،
به ایستگاه چیدن ؛
و ذهن مشتریان ،
دوباره قیمتمان را به یاد خواهد آورد ؛
و آنچه که مارا انتخاب خواهد کرد ،
دوباره دست معصوم دختری خواهد بود ،
که شکل ابیات احتیاج و سرگردانی ،
تنش پیاده روی عابران نخواهد بود ...
ومابرای اینکه بخندیم ،
فقط برای اینکه بخندیم ،
از ارتفاعی بالا ،
به بیکرانگی حجمی از لجن خواهیم پرداخت ...
از ارتفاع نترس !
توپرت نخواهی شد .
ببین چگونه به اعماق اوج خواهم رفت !،
ببین چگونه به ژرفای ماه خواهم ریخت !،
ببین چگونه به بالا سقوط خواهم کرد !،
همیشه جاذبه آفتابگردانها سمت نورست ،
از ارتفاع نترس !...
... ... ...
تو خوب می دانی
که دره های پر از برف آسمان ،
و چشم های زخم خورده ماه ،
چه چیزهای عجیبی که دیده اند ،
کسالت بسترهای خواب وهمخوابی ،
وشاعران فرو رفته در فراموشی ،
کنار قافیه های عشق و انسان و آزادی ...
و مرگ را
که مادرم می گوید :
« درست موقع آرامش است » ...
وخواب گمشده اشیاء
برای فتح ماه ...
... ...
دوباره فکرکن !
دوباره هیچ شو دوباره بمیر ...
این انعکاس کور کننده ،
بینایی کبوتران غریبی است،
که در قلمرو تفکرشان ،
پیوسته شعرهای ممنوع
پرسه می زدند ...
...
آهای شب ، شب قطبی !
همیشه چیزی هست ،
همیشه چیزی هست ...
هادی رادناصر
*
این شعر را سالها پیش نوشته بودم . آن موقع حال وهوایی با ما بود که حالا نیست
این شد که ناتمام ماند .
از آقای شجریان پرسیده بودند که : چرا اینقدر توی این یکی دو سال کنسرت فریاد
را تکرارکرده اید ؟ فکرنمی کنید کمی تکراری شده است ؟
و ایشان جواب داده بودند : نخیر این شعرو آهنگ در واقع انعکاس وعینیت اوضاع
اجتماعی حال حاضر ایران است ومن تا آخر عمرم فریاد را می خوانم .