شبانه ...
دوست خوبی مثل سعید اینجاست و نسا هم رفته است آن دور دورها که من نرفته ام هنوز
انگار دارم پوست می اندازم و این خاصیت هر ساله ی من است . سخت نبود که جا بیفتد
من باید تنها باشم . این عین تولد دوباره ی آدم است . و چه چیزی خوشتر می تواند باشد
از این مستی بی شراب ...
صدای نفسهای سال هشتادو شش می آید و من البته بیشتر برای خودم و برای همه ی آن
لحظات از دست رفته پریشانم که باز نمی گردند .
سی سال گذشت ... و سی سال کم نیست .
باید کاری کرد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 23:13 توسط هادی راد ناصر
|