دوست خوبی مثل سعید اینجاست و نسا هم رفته است آن دور دورها که من نرفته ام هنوز

انگار دارم پوست می اندازم و این خاصیت هر ساله ی من است . سخت نبود که جا بیفتد

من باید تنها باشم . این عین تولد دوباره ی آدم است . و چه چیزی خوشتر می تواند باشد

از این مستی بی شراب ...            

صدای نفسهای سال هشتادو شش می آید و من البته بیشتر برای خودم و برای همه ی آن

 لحظات از دست رفته پریشانم که باز نمی گردند . 

 سی سال گذشت ... و سی سال کم نیست .

باید کاری کرد ...