تبليغاتX
شعرمعاصر - می نویسم و شما نخوانید ...
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن ...

 

 

می نویسم و شما نخوانید : گریه کرده ام انگار ،از چهار گذشته است انگار این

 نیمه شب لعنتی ِ سنگینی که شکل تمام نیمه شبهای دیگر و تمام ِ ...

 آتش گذاشته اند توی این موسیقی :

 می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید        می سوزم و می سازم ، پروانه چنین باید

 یک لحظه غافل نبوده ام از یادت که ناکجا آبادی وناخدایی و بی خبرم از توکه نیستی

ونمی دانم چه هستی که ... قبلا ً هم گفته بودم : دلم به بوی توآغشته است .

من می نویسم و شما نخوانید که این گریه مستدل است ! این شبها رد پایم هر کجا

جا می ماند که بنویسم وشما نخوانید ... ! این کبریت را که بزنم حتما ً چندمی ست .

حکایت عاشقیت های ما تعهد می آورد و حکایت سرگردانی هایمان تعهل نمی شناسد .

هی کاغذ است که سفیدی را می گیرم از سطر سطرش وحرف می زنند با من اشیاء این

 اتاق گمشده که دریچه هایش من را خوب خوب می شناسند . این میز ، این صندلی ،

این گلدان ...

 اشیا ء بی نهایت ، ساکت شدند باز          آن چشمهای عاشق آن چشمهای ناز

اشیا ء بی عروسک بازی بی اعتماد            اشیا ء خاک خورده ، اشیا ء پاکباز 

چنگ میزند جانم را این صداهای روحانی ویولن : نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی ...

 وادامه می دهم که این پیری را دوست دارم ! باید خشک شوند این خودکارهای

 از سر ِسیری آبی و سیاه ِ من ! ؛ که از انفعال ذهنم خوششان می آید .

 باید خشکشان کنم . می نویسم وشما نخوانید که اینجا بهار نیست ، هیچوقت بهار

نبوده است . خط به خط حیرانیهایم را به نظاره نشتسته است این شب ِ رند ،

 این سالهای در بدر ... و سه نقطه های من عالمی ست که شما نمی دانید .

آتش گذاشته اند توی این موسیقی ِ حیران و ساعت از چهار گذشته است حتما ً ...

 این میز و صندلی شاهدان منند ! یا بوده ام اینجا و گریه کرده ام یا هرگز نبوده ام

و انگار که هیچ وقت نبوده ام . خط به خط همه را نوشته ام که شما نخوانید رفقـا ...

 غزل پشت غزل ،شعر پشت شعر ، ترانه پشت ترانه ، گریه پشت گریه ...

 با این ریتم ِ لنگ لنگان من پست می شوم به عالمی که خدا می داند و انگار این

 شب بی پیر ول کنمان نیست که سیاهی می کشد به رُخمان . ما سیاهکار عالمیم شب ،

 ای شب ِ عمیق !! می نویسم و می روم همینطور از این دریچه ها بیرون ،

روی سبزه ها یی که یادشان داده ام بهار شاید ِ محال است! ؛ این کبریت را که بزنم

 دست کشیده ام روی سبزه ها و قول نمی دهم که گریه نکرده باشم .

می نویسم و می روم همینطور و معلوم نیست کجا خواهم بود در سطر بعد .

اشک نمی گذارد ببینم رفیق ! که برای تو می نویسم با این نفسهای سنگین پشت سر هم ...

که مجالم نمی دهند لحظات بیقرار رفتن ... برای تو گریه می کنم ای آفتاب گمشده

که خبرت نیست :

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر           از توجهان پرست و جهان از تو بی خبر

لب گزیده ام حتما ً که خون می آید دوباره ، و دستگاه ِ نوا هیچوقت اینقدر ابوعطا نبوده است :

سوخت همه خرمنم ، یکسره جان و تنم

عرق کرده ام توی این ساعت از شب که حتما ً از چهار گذشته است . اشک نمی گذارد

که ستاره ها را ... و ماه را حتما ً دیده ام . پارس می کنند برایم سگهای عربده جو که

 وظیفه ی شاعری نمی دانند ، وظیفه ی سگی راحت تر است حتما ً ...

 سطر به سطر و قدم به قدم گم می شوم توی متن این شب گمشده که معلوم نیست

کجای زمان است . من می نویسم و شما نبینید !! که گریه رهایم نمی کند .

 راه می روم و می خوانم شعری را که بچه تر ی هایم نوشته بودم :

 امید دارم از سر زلفش اسارتی        تا که چه پیش آید از این سیل فتنه ریز

 از پشت این میز رفیق تا دریچه و سبزه ها و ستاره ها که رفته باشم پس حالا باید

 باد شده باشم ، سرگردان و ناگزیر از باد بودن و این ساعت از شب نمی دانم

چه می شود نوشت بیشتر از این که شما نخوانید و گریه هایم را لطفا ً نبینید ...

نمی دانم چه می نویسم حتی که گریه مجالم نمی دهد و تو که من باشی پس

پی خودم آمده ام حتما ً و شاید معجزه ای انتظارم را می کشد . می گردم و نمی یابم

که با چشمهای شور نمی شود بهتراز این دید ... و این داستان ِ همه ی این سالهای

دور و نزدیک من است که می روند و می آیند و می روند ... باد باید شده باشم حالا ،

 مست ِ مست و سرشار ِ سطور گیج و دربدر و حیران ؛ و خیس ِ خیسم که شما نخوانید

دیگر ... شما را به خدا نخوانید . حالا تو که آفتاب گمشده ی منی اگر باد سراغت آمد ،

 خط به خط مرا بخوان و بیا ...

 بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی...

 ساعت از چند گذشته است را نمی دانم ، فقط می دانم که بر گشته ام و چای دم کرده ام

 تنهای تنها ، بیا که لیوانهای چای من خالی از لطف نیست .

این متن خیس ِ دربدر ِ بی خبر ادامه دارد ...

                                                      ( نوشته شده در سحرگاه سوم اردیبهشت )

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 18:51 | لینک  |