نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن ...

آتش به جانت که آتش . جان مرا سوختن شد

سوزاندیم بی بهانه چندان که آتش کفن شد

نه آفتابی نه نوری تاریکی بی عبوری

آنقدر دوری که دوری نزدیکیت را لجن شد ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 21:22 | لینک  | 

نمی دانم چیزی مانده است برای نوشتن یا ننوشتن یا ...

نمی دانم ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 11:0 | لینک  | 

 

 

این نا تمامی ادامه دار انگار قرار است همه جای این زندگی باشد . حالا که هست باشد

 

 

سیگارهای از پی هم خاموش ٬ کبریت های از پی هم روشن ٬

تک بیت های گیج غبارآ لود ٬ تصنیف های مست تتن تن تن ٬

 

شب نیمه های بیداری تا صبح ٬ با شعرهای هی به تو آویزان ٬

با پرسه های حیرانی اینجا ٬ شب را به روز گمشده چسباندن ٬

 

هی تا کجای این شب بی کردار ٬ از این هوای گیج گریزانی ٬

هی  هفته های بی خبری از تو٬ خورشید را به ماه سفر کردن

هی ... ... 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 23:38 | لینک  | 

 

 

اشتیاق را گوش دادم دوباره ...

علیرضا قربانی و ...

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری ست در هوای تو از آشیان جداست

 

بگذار تا ببو سمت  ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند  

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

                                                  فریدون مشیری

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 16:10 | لینک  | 

 

 

می نویسم و شما نخوانید : گریه کرده ام انگار ،از چهار گذشته است انگار این

 نیمه شب لعنتی ِ سنگینی که شکل تمام نیمه شبهای دیگر و تمام ِ ...

 آتش گذاشته اند توی این موسیقی :

 می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید        می سوزم و می سازم ، پروانه چنین باید

 یک لحظه غافل نبوده ام از یادت که ناکجا آبادی وناخدایی و بی خبرم از توکه نیستی

ونمی دانم چه هستی که ... قبلا ً هم گفته بودم : دلم به بوی توآغشته است .

من می نویسم و شما نخوانید که این گریه مستدل است ! این شبها رد پایم هر کجا

جا می ماند که بنویسم وشما نخوانید ... ! این کبریت را که بزنم حتما ً چندمی ست .

حکایت عاشقیت های ما تعهد می آورد و حکایت سرگردانی هایمان تعهل نمی شناسد .

هی کاغذ است که سفیدی را می گیرم از سطر سطرش وحرف می زنند با من اشیاء این

 اتاق گمشده که دریچه هایش من را خوب خوب می شناسند . این میز ، این صندلی ،

این گلدان ...

 اشیا ء بی نهایت ، ساکت شدند باز          آن چشمهای عاشق آن چشمهای ناز

اشیا ء بی عروسک بازی بی اعتماد            اشیا ء خاک خورده ، اشیا ء پاکباز 

چنگ میزند جانم را این صداهای روحانی ویولن : نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی ...

 وادامه می دهم که این پیری را دوست دارم ! باید خشک شوند این خودکارهای

 از سر ِسیری آبی و سیاه ِ من ! ؛ که از انفعال ذهنم خوششان می آید .

 باید خشکشان کنم . می نویسم وشما نخوانید که اینجا بهار نیست ، هیچوقت بهار

نبوده است . خط به خط حیرانیهایم را به نظاره نشتسته است این شب ِ رند ،

 این سالهای در بدر ... و سه نقطه های من عالمی ست که شما نمی دانید .

آتش گذاشته اند توی این موسیقی ِ حیران و ساعت از چهار گذشته است حتما ً ...

 این میز و صندلی شاهدان منند ! یا بوده ام اینجا و گریه کرده ام یا هرگز نبوده ام

و انگار که هیچ وقت نبوده ام . خط به خط همه را نوشته ام که شما نخوانید رفقـا ...

 غزل پشت غزل ،شعر پشت شعر ، ترانه پشت ترانه ، گریه پشت گریه ...

 با این ریتم ِ لنگ لنگان من پست می شوم به عالمی که خدا می داند و انگار این

 شب بی پیر ول کنمان نیست که سیاهی می کشد به رُخمان . ما سیاهکار عالمیم شب ،

 ای شب ِ عمیق !! می نویسم و می روم همینطور از این دریچه ها بیرون ،

روی سبزه ها یی که یادشان داده ام بهار شاید ِ محال است! ؛ این کبریت را که بزنم

 دست کشیده ام روی سبزه ها و قول نمی دهم که گریه نکرده باشم .

می نویسم و می روم همینطور و معلوم نیست کجا خواهم بود در سطر بعد .

اشک نمی گذارد ببینم رفیق ! که برای تو می نویسم با این نفسهای سنگین پشت سر هم ...

که مجالم نمی دهند لحظات بیقرار رفتن ... برای تو گریه می کنم ای آفتاب گمشده

که خبرت نیست :

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر           از توجهان پرست و جهان از تو بی خبر

لب گزیده ام حتما ً که خون می آید دوباره ، و دستگاه ِ نوا هیچوقت اینقدر ابوعطا نبوده است :

سوخت همه خرمنم ، یکسره جان و تنم

عرق کرده ام توی این ساعت از شب که حتما ً از چهار گذشته است . اشک نمی گذارد

که ستاره ها را ... و ماه را حتما ً دیده ام . پارس می کنند برایم سگهای عربده جو که

 وظیفه ی شاعری نمی دانند ، وظیفه ی سگی راحت تر است حتما ً ...

 سطر به سطر و قدم به قدم گم می شوم توی متن این شب گمشده که معلوم نیست

کجای زمان است . من می نویسم و شما نبینید !! که گریه رهایم نمی کند .

 راه می روم و می خوانم شعری را که بچه تر ی هایم نوشته بودم :

 امید دارم از سر زلفش اسارتی        تا که چه پیش آید از این سیل فتنه ریز

 از پشت این میز رفیق تا دریچه و سبزه ها و ستاره ها که رفته باشم پس حالا باید

 باد شده باشم ، سرگردان و ناگزیر از باد بودن و این ساعت از شب نمی دانم

چه می شود نوشت بیشتر از این که شما نخوانید و گریه هایم را لطفا ً نبینید ...

نمی دانم چه می نویسم حتی که گریه مجالم نمی دهد و تو که من باشی پس

پی خودم آمده ام حتما ً و شاید معجزه ای انتظارم را می کشد . می گردم و نمی یابم

که با چشمهای شور نمی شود بهتراز این دید ... و این داستان ِ همه ی این سالهای

دور و نزدیک من است که می روند و می آیند و می روند ... باد باید شده باشم حالا ،

 مست ِ مست و سرشار ِ سطور گیج و دربدر و حیران ؛ و خیس ِ خیسم که شما نخوانید

دیگر ... شما را به خدا نخوانید . حالا تو که آفتاب گمشده ی منی اگر باد سراغت آمد ،

 خط به خط مرا بخوان و بیا ...

 بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی...

 ساعت از چند گذشته است را نمی دانم ، فقط می دانم که بر گشته ام و چای دم کرده ام

 تنهای تنها ، بیا که لیوانهای چای من خالی از لطف نیست .

این متن خیس ِ دربدر ِ بی خبر ادامه دارد ...

                                                      ( نوشته شده در سحرگاه سوم اردیبهشت )

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 18:51 | لینک  | 

 

 

« من » از « تو » یکسر محروم می شود . چه بد است

دقایقی ست  که « من » بیقراری ابد است

دقایقی ست که تا بی نهایت از تو پرم

« تو یی » که  پُررنگ از التهاب « می رود » است  

خطوط ِ تا به قیامت ادامه دار ِ مرا

موازیانه ی تو مژده ی « نمی رسد » است

جهان بی کلماتم محیط عربد گی ست   

سترون از سر ِ ناگفته های بی عدد است ...

بماند تا بعد ...

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 0:26 | لینک  | 

 

 

دلم به بوی تو آغشته است

سترون ِ غزلم از تو روح می گیرد

ای بیقراری ابدی

                       آفتاب ِ ابر آلود

حکایت بارانی بی امان است

اینگونه که من دوستت می دارم ... 

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 0:42 | لینک  | 

 

 

از من می پرسه : چتِه ؟ ! می پرسه : چت شده ؟!

و حالا منم و تکرار متوالی سوالی که سالهاست ...

 

مضراب بیکجه خانی بود و ضرابخانه ی دل من که داشت در می آمد لعنتی ،

مرد می خواهد این ساعت شور گوش کند از بنان ؛

گرفتار بلا گشتم ، به عشقت مبتلا گشتم ...

آه ، آه ، آه ،

سنگینی می کند این بالا تنه ی لعنتی روی سینه ام ،

هوای تازه می خواهم ،

هم قفسی می کنند این کلمات ،هم قفسی کرده اند !؛

وگرنه روی هیچ کیبوردی هیچ نونی کنار هیچ قافی نیست !...

اشتباه نشده است یعنی ،

به دادم می رسند این سه نقطه ها ، که نقطه سر خط تمام سلولهای تنم ،

نقطه نقطه سوراخ شده اند توی مغزم ، توی سینه ام ، توی دلم ، وای وای وای ...

حال خوشی دارم

گفته بودم قبلا ً،

حالم که بد است خوب است .

پیانو می نوازند مرا،

کلید کلید ربع پرده های آتش دار سرخ ...

سیگار بعدی آتش نمی خواهد !،

که متولد می شود حتما ً با این داغی لعنتی ...

 

زین آتش نهفته که در سینه ی منست ،

خورشید شعله ایست، که در آسمان گرفت ...

 

سکه می زنند توی مغزم ،

و سمنو پزان است دل لامذهبم ،

 

متافیزیک لعنتی !!,

«کجاست خانه ی تو؟ » ...

 

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 4:17 | لینک  | 

 

 

برای بابک

 ابوعطای غلیظی شده است حالمان ،

و تو آنقدر دوری که ذهنمان مگر برسد بهم ! ...

چیزهایی هست که تو میدانی و ما میدانیم ،

حرفهایی هست که تو میدانی و ما میدانیم ،

تا آخر بخوان این متن تن تنه را که خواندنی شده ام ...

این را فقط به تو می گویم

تویی که از همیم انگار ،

مای غریب گمشده ،مای ناگزیر

مای گریز پای لنگ ،مای سر به زیر ِ علامتمند ...

مای تو می دانی و من می دانم ؛

با ریتم های لنگ سه چارم چه می شود کرد ؟

چه می شود چه می شود حالا که رفته ای ؛

حالا که رفته ای و قانونمان را خوب اجرا کرده ای !

شبها و روزها نماندنمان را می گویم رفیق ...

تبار گمشده ی ناپیداییمان کجاست که کشدار شده است این غم لعنتی ...

و دریچه های از پی هم بسته مان را چه وقت می گشایند ؟؛

که پا در رکاب رفتن است این عمر لعنتی

به سلامتی تو این لیوان ِ دیگر

که هیچ ودکایی شراب این موسیقی ویران را ...

با فعل کاری ندارم ؛

که تو می دانی و من می دانم فقط رفیق ،

که چه می گویم

که چه می خواهم

قرمز نوشته ام برایت که خونی خونی ام

که از غزلم خون می بارد رفیق

حجم این همه مضراب مسکر را چه می شود ؟ ...

و خوب می شناسی ام

که این سه نقطه های گیج متوالی از منست و تنها من ...

خودت خوب می دانی و خودم خوب خوب می دانم ،

               کاین کارهای مشکل ، افتد به کاردانان ...

دود این سیگار چندمی است که می رود آن بالا

می رود آن بالا که ذهنم که غزلم دارد می رود ...

مضراب لعنتی ...

کشدار دارد می شود این متن گمشده ای که خودت می دانی و ...

حرفی نمی زند این مهربان لعنتی که ادامه ی مادرم است ...

رهایم می کند که خودم باشم

ناز مهربانی اش که می شناسدم ...

دارد باد می آید رفیق

و می برَدَم شاید که نمانم

با باد می آیم که سیاه مست از غزلم دارد پریشانی می کند ...

خودت که می دانی

پراکندگی این سطور مستتر از تراکم اجزای مست منست

که جا می گذارم هر تکه ایم را اینجا و آنجا و خودت که می دانی ...

به سلامتی تو این لیوان ِ دیگر

که دارم حال می کنم با این گیجاگیجی که رهایم نمی کند هر از گاهی ...

که من و پریشانی ام را خدا هم ...

                شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان ...

حرفی هست ،

چیزی هست ،

اغیار تمامت ِ زمین را گستریده اند ؛

به سلامتی تو این لیوان ِدیگر ...

                                                             

                                                                                ( ۸/۱/۸۷ ) 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 13:52 | لینک  | 

 

 

دوست خوبی مثل سعید اینجاست و نسا هم رفته است آن دور دورها که من نرفته ام هنوز

انگار دارم پوست می اندازم و این خاصیت هر ساله ی من است . سخت نبود که جا بیفتد

من باید تنها باشم . این عین تولد دوباره ی آدم است . و چه چیزی خوشتر می تواند باشد

از این مستی بی شراب ...            

صدای نفسهای سال هشتادو شش می آید و من البته بیشتر برای خودم و برای همه ی آن

 لحظات از دست رفته پریشانم که باز نمی گردند . 

 سی سال گذشت ... و سی سال کم نیست .

باید کاری کرد ...

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 23:13 | لینک  | 

 

 

 

غزلی برای معشوق خیالی ام

...

هوای ناگزیر آذر بارانی ست

ومن پراکنده ام

روی ناگزیری این متن !

اجبار خداحافظ ،

این دریچه را دیوار ...

و زمین تحملم می کند ...

بی حتی که خواسته باشم

با آن چشم های قهوه ای روشن ( که رنگش اصلا مهم نیست )

ایوب بودم یا ابراهیم

نمی دانم نمی دانم نمی دانم

هی از هر کجای این حیرانی

ماهورمان ریخته بود بر سطح

سازو آوازو پرواز ...

من به بازخوانی ان همه بال آمده ام

خدا آمده بود با خرداد لعنتی

گرم از کشاکش این متن سر به زیر

خدا شرم بود و آمده بود

آمده بود از باغ بالا و آلوچه ... ***

«من» دعوت شده بود به باغ بالا

و این تمامت خدا بود

من گریه کرده بودم

و این ماضی خیلی هم بعید نیست !!

من لال بودم

من بال بودم

تمام «من» سبحان الله بود و می جنبید

احتضار تنهاییمان بود

و چارمضراب چارگاه :

«تتن تتن تن تن تن تن که عاشقم » ***

آن قهوه ای های روشن ( که رنگشان اصلا مهم نیست )

حکایتی خوانده بود ،

و من تار بودم با شش سیم ، حیران

خرداد ــ خط فاصله ــ آذر

این بیستون تیشه نمی خواست !!

نه! نه!

سیب کوچکتر از آن بودکه نشانه ای باشد ...

و ما بهشت ...

نه نه

بهشت کوچکتر از آن ...

خدا آمده بود شناور در اعماق

خدا آمده بود و آفرینش من بود ؛

پهن بر سجاده ای از شمال شرقی !

... ... ... ... ...

و من چگونه ام این روزها ؟

دف می زنند مرا

((صد کووره ی آگر ،ها له دروونم )) ***

غزلی پنهانم این سالهای پشت سر

« زانکه با معشوق پنهان خوشتر است» ***

... ... ... ... ...

بهار زمستان بود !

و ذهن مذاب زمین ، کلافه ...

الله اکبر بودم از کاری کارستان

دریچه های مضاعف ،

دریچه های تا نباشم ابر ،

دریچه های تا هستم آیینه ،

دریچه های هر وقت بخواهم باز ِ باز ،

دریچه های همیشه قهوه ای روشن ،

شرمگین باز شده بود آن قهوه ای های روشن

به تولدی دیگر من ... ***

باز شده بود به این همه تنها هستم

به این همه سرگردانم

و می گفتم برایتان اگر گفتگو آیین درویشی بود ***

«خواهی آمد » جنونم می کرد

مجنونی نبود

شیرین کدام است ؟

فرهاد چیست ؟

این بیستون تیشه نمی خواست ...

... ... ... ...

تو رفته ای و این جمله اصلا هم ساده نیست

زمان این جمله مرگ استمراری ست

و ذهن مذاب زمین

طبیعت و طریقتمان را می سوزد

این ائتلاف نانوشته ی پیشانی منست !

وحدت من با سرگردانی

سینه ام با کوره پزخانه ی پل کهنه

چشم هایم با قره سو ***

زبانم با به کدامین گناه ...

و گوشم با تلفنی که دیگر هرگز سبز نمی شود

پاهایم با کفشهایی که تحملم می کنند

و دستهایم دستهایم ...

من دست داده ام به تنهایی یعنی سلام مرگ ...

با این سه نقطه های پیاپی چه می کنم ؟ !

                                                                                        «هادی رادناصر»

 

( این داستان ناتمام مربوط به آذر ماه سال هشتاد و یک است )

 

 

 

توضیحات

 

***

مربوط به پایان بندی شعر علی کوچیکه از فروغ فرخزاد

***

مصرعی از یک غزل متعلق به دوستم محمد سعید میرزایی

***

مصرعی از شعری کردی به معنی : صد کوره ی آتش در درون منست

***

مصرعی از غزل عطار

***

اشاره به مجموعه ی شعر فروغ ، تولدی دیگر

***

اشاره به بیتی از حافظ :

گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم

***

رودخانه ای در غرب

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 4:23 | لینک  | 

 

 

... که يک ستاره غمگين و شاد!! را بکشم

که مرگ را بنويسم ، که باد را بکشم

تمام مرثيه هاي جهان درون منند

که در نهايت اندوه داد را بکشم!

کنار آينه مي ايستم که در رؤيا

دو تا فرشته بي اعتماد را بکشم

دو قلب و تير... دو سوراخ!... شاعري مرده

براي عشق کدامين نماد را بکشم؟!

شروع مي کنم از لحظه اي که...از...از...از...

که آنچه مرد ندارد به ياد را بکشم

« فروغ » مرده و من توي گريه مي خواهم

« که گيس دختر سيّد جواد را بکشم »

 

نقدش بماند برای بعد ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 2:59 | لینک  | 

 

 

         برای علیرضا نسیمی ...

 

شب بود /

سرد بود /

نفس بود /

جاده بود ...

شاعر کنار نعش خودش ایستاده بود

با فکر روزهای کم و بیش زندگیش

چیزی نمانده بود به فصل پرندگیش

با فکر روزها !

که اگر جااااار میکشید

با فکر ...دور میشد و سیگار می کشید

..................

***

ها خسته ام دوباره سفر راهی من است

امشب دوباره نوبت جراحی من است

دکتر . دوباره کل تنم درد پشت درد

من یک سلام یخ زده ام (یک مداد زرد )

***

تصویر روزهای بدش پیش روش بود

بغضش هنوز مثل قفس در گلوش بود

می غربتید ــ توی خودش توی انزوا  

خط می کشید  ــ روی خودش روی من شما

*** 

تاکی غریب باشم و برگردم از خودم

زیر فشار زیر قسم . قرض . له شدم

سگدو نمی زنم ــ نفسم بوق سگ شده

من زنده نیستم  ــ جسدم رگ به رگ شده

من یک شماره ام که خودم را شمرده ام

من ...! من ــ علیرضای نسیمی نمرده ام

حالا به من علامت مرده ست می زنید !!؟؟؟

پیدام می کنید ؟!

به من دست می زنید !!؟؟؟

................

***

سرما شدید می شد و جاده شدید تر

شاعر که دور می شد و هی ناپدید تر

از جاده پرت شد ...! وکمی بعد ــ جاده بود!

شاعر کنار نعش خودش ایستاده بود .

                                                                   از : اصغر معصومی 

  

 از شاعر به خاطر رعایت نکردن علامات آنگونه که بودند عذر می خواهم .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 2:46 | لینک  | 

 

 

پای شکسته دستمان را بسته است ، گچ پایم ناتوانیهای راههای رفتنی را

 مزمزه ام می کند ! مثل همیشه دلم تنگ است برای همه ی چیزهای خوب

 و این برف انگار رهایمان نمی کند . انگار می داند که حجم این همه آلودگی

برف می خواهد برف می خواهد برف ... ولی نه به قول قوال بچگی هایمان :

 « خدا هم درستش نمی کند !! » دارند یادمان می دهند خودمان نباشیم

 و این ربطی به بزرگی ها و بزرگواریهایمان ندارد که نه صله می گیریم و نه

 صلوات می دهیم . خودمان را میگیرند از خودمان و این یعنی بیست و نه

سال چه زود می گذرد . ** هوای لعنتی توی سینه ام که تنگ می شود

و گشاد می شود و حالم را بد و خوب می کند ، حکایت همین برف است .

که آلودگی های این تو ُ هم ... خیلی چیزها ننوشتم این ماههای گذشته .

اما «علیرضا نسیمی » با این رفتن نابهنگامش بد جوری پکرم کرد که

دوست داشتم بنویسم در باره اش و دلم نمی آمد پا بپای این کیبورد

سترون . شاید عقیمی از ماست ! ... چند سال پیش ، چهار یا پنج سال

پیش بود که رفتم شیراز و ضمن دیدن غزل ــ که ندیده بودمش هرگز ــ

**هادی بهروز را دیدم و بقیه ی بچه ها را ... تا شب راه رفتیم و شعر

خواندیم و از شعر امروز حرف زدیم . پیشتر غزل برایم چند تا شعر از

 علیرضا فرستاده بود و از هادی بهروز که شعرهای زیبایی بودند ...

شب رفتیم جایی که افطاری بود و از این داستانها که ما هم خوردیم و ...

آنجا بود که علیرضا نسیمی آمد سر میز ما و ... شعر خواندیم انگار ،

 یادم نمی آید که چه گفتیم و یادم نمی آید که بعدش با ما آمده بود تا

خواجو یا نه و آش خورده بود با ما توی آن سرما یا نه ... بعد شعرهای

 بیشتری خواندم از علیرضا و دیدم که انرژیهای خوبی دارد در غزل .

وافسوس که ... مطلب پربار نوشتن کار من نیست ،

مطلب را باید پرُ یار نوشت که بارمان نشود . از این گونه بودن هم نمی گذارندمان ...

سال 2008 ، رند بلاکش باید سیر باشد رفقا . از این همه انرژیها خجالت

 می کشم و دوست دارم زندگی زودتر باز نشسته ام کند ! فرصت بسیار رفته

 و بسیار میخواهمش که بسیاری منست ... حالم از این نوشتنها هم

 به هم می خورد . فکر می کنم بعضی ها فقط باید فکر کنند !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 از مردنش چند هفته می گذرد . من دیر نوشتم . من همیشه دیر می رسم ...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 2:26 | لینک  | 

این روزها هر جا سر می زنم ادبیات سیاه می بینم رمانتیک های تیک تاکی تاریخ مصرف دار

یه وقتی خودم هم مینوشتم . اما مساله اینه که شاعرای جوون نمی دونن که این فضا صرفا

یه مر حله ی گذاره  و نباید درش درجا زد چون زبان و تفکر رو محدود میکنه و اجازه ی خلق و

 تجربه ی فضاهای تازه رو به آدم نمی ده . غزل پایین این مطلب مربوط به سال ۷۷ و اوایل

 شاعریهای منه یه روزی خیلی این فضا رو دوست داشتم اما الان برام یه بخشی از گذشته س

چون عاشقانه های آدم هم باید خاص و جدی باشند . هوس کردم این غزل رو اینجا بزارم .

 

جوان ...

جوان به فکر تو بود او که داشت جان می داد

همان کسی که ترا لحظه ای نبرد از یاد

به فکر پرچین های نجیب سوخته بود

به فکر ثانیه های تلف شده در باد

به فکر تسلیت باغ در فراموشی

به شاخه های جوانی که از درخت افتاد

به فکر تو که ترا عاشقانه می پوشید

و به تمامی آن لحظه های بی بنیاد

به فکر دفترش افتاد که چقدر نجیب

به زندگی با یک شاعر جوان تن داد

ولی تو گم شده بودی کنار رد زمین

کنار رد ستاره کنار صد فریاد

درخت ها به تو آرام دست می دادند

و چشم های آنها ترا نشان می داد

و بسترش که در این لحظه ها ترا کم داشت

به فکر خاطره ای بود از دو دست شاد

... ... ...

به هر چه فکر کنی فکر کرده بود اما

درست لحظه ی رفتن به چنگ مرگ افتاد !!؟؟ ...

 

                                                       زمستان ۷۷  

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 17:43 | لینک  | 

قیصر هم رفت ...

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

با سلام و آرزوی طول عمر

گر چه این زمانه آن نمی دهد ...

 

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 14:32 | لینک  | 

 

خطم که بد می شود یعنی حالم خراب است و حال عمومی ام که خراب باشد یعنی حال خصوصی ام خوب است . خوب خوب آنقدر که گر یه هم می توانم کرد

کردی اندر کل موجودات سیر          جان من کاشانه کردی عاقبت

# # #

چای می ریزم و شعر می گویم ، کلمه کلمه ، بیت بیت ، غزل غزل ، ...

رادیوی تنهاییهام موج موج روی این سکوت شلاقه می زند و من انگار که هیچ صدایی نباشد ...

مادر عزیز ، مادر مهربان عزیز ، چه می خواستی برایمان و چه شد !! پسر سر به زیر شیرین زبانت را که ساکت بود و بور و موفرفری و تپل ، کجا جا گذاشتی مادرم ؟، پیچ کدام کوچه بود ؟! ته کدام جاده ؟! ؛ و این تلخا به ای را که امروز منم چگونه خواسته بودی ؟ لاغر وخمیده و خموده ، بی حرف و بی کلام ...

کجاست خاطره ی لای لای گفتنت برای مریم و برای نشاط ؟ که انگار برای من می خواندی ... توی کدام شب ؟ روی کدام زانو ؟روبرویت نشسته بودم و گوش می دادم و از خودت بهتر می خواندم اگر مجالی بود ؛ سرگذاشته بودم روی پایت انگار و نمیدانم چطور می شد که دیگر هیچ نمی فهمیدم ، و می رفتم به دنیای مست بی خبری ... انگار بوسیده بودی من را ! خلوت کدام اتاق بود ؟ امنیت کدام خانه ؟! پدر عزیز ، پدر همخون عزیز ! کجا جا گذاشتی جوانیت را ؟! مردن کدام هم پیاله ات بود ؟ توی کدام منطقه ؟ چقدر دور بودی از من ...دستهای مهربانت را می شناسم ، دستهای عزیزی که گوشهایم را نواخته بودند بارها ، و من فرزندانه دوستشان دارم ... خواهران گلم ، خواهران مهربانم ، کجاست خاطره ی با همی هایمان دور همی هایمان ؟، توی کدام حیاط پر درخت ؟! روی کدام بام ؟! و غوره می چیدم برایتان که صبرتان انگوری نبود و تابستان راه درازی بود ... حیاط خانه یک به یک بی درخت شد و ما یک به یک ...

و من کجا هستم ؟ کدام نقطه ی تاریک ؟! کجای قافله ی حسرتها ؟! چه می کنم من ؟ و چه می توانم کرد که هر چه آب است تشنه ترم می کند !!

سنگم و کوه ، آب و اقیانوس ، جُزء ام وکُل ... چه کسی می تواند بگوید ؟ شاید شما ! شما که مثل منید ، مستی من راستی است یا بی خبری ؟؟!! نفسَم هستی است یا نیستی ؟! چه کسی می تواند ؟ چه کسی ...؟

شب عزیز ! شب تاریک عزیز ! که هر چه توانسته ای از اهل قلم گرفته تا اهل همه چیز ، بیراه شنیده ای ، که بدت گفته اند و تاریکت خوانده اند ، زیباییهایت را کدام روز گمشده ای خوانده ست ؟ ! کدام مناسبت نا مناسب ؟! کدام طلوع بی غروب ؟؟

ومن هنوز چای می ریزم ، چای می ریزم و شعر نمی گویم ! ، که دلیلی برای ماندن نیست ! نمی خواهم مرده باشم و باز هم میان این موجودات کوچولوی حقیر باشم !! با آن معیار های پولی وگوشتی و رنگی شان ... اصل ما رفتن است رفتن !!

چای می ریزم ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 16:18 | لینک  | 

 

 

درد آورترین لحظه برایم همین چند ساعت پیش بود !٬تمام آنچه را که پیش نویس کرده بودم همه پرید

شعر ها ومطالب لحظات خصوصی همه از بین رفت . ما هم شده ایم امام محمد غزالی

افسوس ... 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 19:3 | لینک  | 

 

 

با دستهای حیران ٫ امروز هم گذشت

در خلوت خیابان ٫ امروز هم گذشت

هی لحظه بود که تلف شد و ویران شد ٫

با لحظه های ویران ٫ امروز هم گذشت

هی نقطه می گذارم ٫ هی نقطه که تمام ...

در ناتمام پنهان ٫ امروز هم گذشت

فردا هم می آید ٫ می گذرد ٫ می میرد ٫

دیروز شد گریزان ٫ امروز هم گذشت

 

هی استخاره کرده ام این متن گیج را ! ٫

...  ...  ...

*

   این غزل هم از کارهای سالها پیش است که مثل دهها کار دیگر یک روز باید تمامش کنم  . 

 

  

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 23:54 | لینک  | 

 

 

 

جدایم می کند از سطح پست !، و بعدحالم به هم می خورد از« پایینی »که  از بالا دارم  نگاهش می کنم ؛ مثل اینست که لکه ی دیوار اتاقت را ندیده باشی سالها ... من مال اینجا نیستم ، اینجا هم مال من نیست ، حال همیشگی کجا و هرگز ِ محال کجا ؟ ! مثل بستنی آب شده ایم و لطفمان را از دست داده ایم . اما چه می توان کرد که « ما را سری است با توکه ...

شکر خدا باز هم حالمان بد است و این یعنی اینکه هنوز هم به اصل سلامت ما امید می رود ! دلتنگی داده است و تنگدلی با هم ؛ و این حس لعنتی، همیشه وهنوز شده است برایمان ، که انگار حیرانی حکم نفس است ؛ و این موهای سپید انگار اجبار بازدممان است ، نه گرد پیری ...

#

#

#

صندلی بگذار روبرویمان و بنشین ، حرفهای زیادمان را خط به خط بخوان ونرو ، که برای رفتن هم دیر

شده ایم؛ صندلی بگذار روبرویمان و بنشین  که روبروی من روبروی توست ،همین است که لوطیانه می گویم

بنشین روبرویمان ... صندلی بگذار ! نه بیا اینجا بنشین ! اینجا که جای بزرگیهایمان است ، مثل آقا اصغر ، مثل آقا عباس ، زیراندازی و متکایی وپتوی تا شده ی ... *

اسباب بزرگی هم هست ، پس بیا جامی بزن که خط به خط نخوانده مانده ایم ، بیا با ما و شرابی ، هر چند

« غم بزرگ دلم را شراب بی اثر است  » * ناخوانده مانده ایم و تنهاییهایمان سر به فلک می زتد بیا بنشین،

بیا که مستی هستی را از یادمان می برد ، بیا بنشین بیا ...

 

 

 

 

*

   آقا اصغر و آقا عباس دو تا انسان بزرگند. دو تا الگوی انسانی بزرگ که عارفند و مهربان ... و همیشه برای من نشانه بوده اند ... در موردشان می نویسم       

 

 

*

   بیتی از اسد الله عاطفی است :

 

                                  غم بزرگ دلم را شراب بی اثر است

                                  که آتش آتش عشق است وآب بی اثر است

 

                                  کند غروب به صبح وصال عشق عزیز

                                  چرا که برلب چشمه سراب بی اثر است

 

                                  شکنجه دیده و رویین و عاطفی شده ایم

                                  بگو به چرخ که ما را عذاب بی اثر است ...    

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 23:37 | لینک  | 

 

 

این برای همه عادت شده است که پشت بند هر حماقتی که تبعات حیوانی دارد هی بگویند : مرور زمان مرور زمان ٫مرور زمان ...

اما هیچ مرور زمانی ویرانیهای انسانی را جبران نمی کند !!! انسان اگر خودش را فراموش کند آنوقت است که می تواند زمان را فراموش کند . و کسی چه می داند ٫ با این آدم نماهایی که من می بینم شاید هم بشود همه ی آینده را فراموش کرد ٫ یا مثلا ْ بخشی از گذشته ...

هر چه بر ما گذشت گذشت ٫ هر چقدر از وقت عزیز که در بی خبری طی شد دیگر طی شده است ٫ کاریش نمی شود کرد ٫ اما اینگونه هر آنچه بر حال ما رفت کافی است  بس است ٫ باید کاری کرد باید رفت ...   

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 19:13 | لینک  | 

 

 

چه می توانم کرد آستان چشم ترا

که سخت حیرانم امتحان چشم ترا

قبول می کندم یا نه این کمانی مست

که تیر می خورم اینبار آن چشم ترا

قبول می کندم یا نه این دو راهه ی گیج

که گم شدم خط پیدا نهان چشم ترا

قبول می کندم مست می شوم اینبار

و فاش می گویم داستان چشم ترا

چه حکمت است که بر من فرود می آرد

باران متن ناگهان چشم ترا

کجای این غزل گیج می توان نسرود

زمین چشم ترا آسمان چشم ترا

نه خواب خرگوش است این نه حیله ی صیاد

شکار خواهم شد روبهان چشم ترا

اعوذ باله اگر آسمان دروغ شود

خطا نگفته کسی کهکشان چشم ترا

...  ...  ...    

 

تا بعدهایی که شاید ادامه ... 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 11:9 | لینک  | 

 

 

جدیدا رفتم تو حال و هوای قدمایی که خالی از لطف نیست اما خوشبختانه زبانم رو فراموش نکردم قصد دارم کارهای قدیمی رو که استخوان بندی خوبی دارند رو تموم کنم و همینجا بزارم وقتی میبینم بعد از گذشت چندین سال هنوز تازگی خودشون رو از دست ندادن چرا که نه ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 18:34 | لینک  | 

 

 

دریغ از همه ی پوچ داستان که تو بودی

و گم شدم در پیچ هزارخان که تو بودی

متن پیر حیران من بودم وای از من

وای از آن زن جوان زن جوان که تو بودی

و بعد می کشی ام سمت چارچوب دری که

که باز می کندم سمت خیابان که تو بودی

و بعد چارراهی غریب شد دستانت

شک دارم دستت را در آن زمان که تو بودی

***

یکی به سمت شمال و شلیته و شالی بود ... 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 18:32 | لینک  | 

 

 

 

(غوغای عشقبازان) را شنیدم ، چنگی به دل نمی زند .

آن حالی که فکر می کردم را نداشت ولی کماکان

انتخاب غزلها که می دانم کار خود شجریان است حیرانم کرد !

چرا که تمامی این غزلها را خودم ...

 

 

بگذریم ، نقد این کاست بماند برای بعد ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 0:2 | لینک  | 

 

 

 

آقا عباس ( که به زودی در باره اش بیشتر خواهم نوشت ) حرفهای خوبی می زند

چند شب پیش که رفته بودم ببینمش در مورد مسایل اعتقادی صحبت کردیم تا

آنجا که آقا عباس گفت : هر کسی باید آویزان یه جایی باشه ...

واقعا ما به کدام سمت می رویم ؟ ...

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 19:33 | لینک  | 

دارم دلکی به عشــقبـازی چالاک

کز هیچ بلاییش نه بیم است و نه باک

زنده ست به عشق و فارغ ازخوف هلاک

حیف است چنین دل که رود در دل خاک

...

                                         یدالله بهزاد  

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 23:51 | لینک  | 

 

 

 

 

بنشین به یادم شبی ،

ترکن از این می ، لبی ،

که یاد یاران خوش است

 

یاد آور این خسته را ،

کاین مرغ پر بسته را ،

یاد بهاران خوش است   

 

مرغی که زد ناله ها ،

در قفس هر نفس ،

عمری زد از خون دل ،

نقش گل بر قفس ...

یاد باد

 

داد ،داد، عارف با داغ دل زاد

 

ای بلبلان چون در این چمن ،

وقت گل رسد، زین پاییز یاد آرید

چون بر دمد آن بهار نو ،

در کنار گل از ما نیز یاد آرید

 

داد ،داد، عارف با داغ دل زاد

 

عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد

بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد

گر بایدت دامان گل ای یار ای یار

پروا مکن چون به جان رسد از خار آزار   

 

داد ، داد، عارف با داغ دل زاد

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 21:55 | لینک  | 

 

 

 

 

بهرنگ مثل همیشه sms های قشنگ برایم می فرستد و مثل همیشه شعرهای قشنگ ...

برایش چند بیت  یکی  از غزلهای عمویش ، زنده یاد اسدالله عاطفی را فرستادم ،

 

عید است و من به سوگ شهیدم مرا چه عید

چون لاله بر مـزار امیــدم مرا چه عید

بی گل برای بلبل مسکین بهار نیست

دور از تو ای تو جلوه ی عیدم مرا چه عید

تو رو سپید و دیده سیاهی تورا بهار

من رو سیاه و دیده سپیدم مرا چه عید

گوید شکوفه خنده کنان قصه ی امید

من ناامید از توامیدم  مرا چه عید ...

 

و بهرنگ با شعری از استاد بهزاد جوابم داد :

 

 

 

هان و هان ای باد نوروزی !

 

در چه می کوبی سرایم را ؟

 

خواب این ویرانه را،

 

ــ خوابی همه رویای او رنگین ــ

 

از چه رو با های هوی خویشتن آشفته می داری ؟

 

با منت این شوخ طبعی چیست ؟

 

گفتمت صد بار و دیگر بار می گویم ،

 

کاندر این بی روزن خاموش ،

 

هیچ دل را شوق دیدار بهاری نیست !  

 

گفتمت ای باد نوروزی ،

 

پنجه بیهوده مکش بر در!

 

سرمده آوای افسون ساز خود را از پس دیوار !

 

کاندر این بی روزن خاموش ،

 

روشنی در کار یاران نیست ،

 

نغمه در نای هزاران نیست ،

 

هیچ دل را شوق دیدار بهاران نیست !...

 

            

                                                    « یدالله بهزاد کرمانشاهی »    

 

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 21:51 | لینک  | 

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهدکرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست ...

                                                  "فروغ "

 

نوشته شده توسط هادی راد ناصر  در ساعت 22:11 | لینک  |